پایان شب سیه... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:49
آخ ک هر بار ب خودم می گویم دیگر از نوشتن دست برمی دارم... و هر بار از مبارزه با وسوسه ی نوشتن، شکست خورده باز می گردم... امان از این استرس و انتظار... این چند روز مگر می گذرد؟ خودم را سپرده ام ب فیلم
تلخ و شیرین مثل خرمالو... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:49
چند شب است ک دائم خواب بابا را می بینم. و برعکس تمام خواب های این چند سال، اصلا یادم نمی آید ک بابا دیگر نیست. اولین بار از مسافرت آمده بود و من صدای کلید انداختنش را شنیدم و با کلی دلتنگی جلوی در منت
من عاشق دویدنم... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:49
گمانم زندگی متفاوتی دارم... راستش قبلا این طور فکر نمی کردم، اما حالا تصور می کنم باید یک شرح مکتوب از زندگی ام داشته باشم ک وقتی دوست هایم شروع می کنند ب این ک لابلای صحبت هایشان ب من بفهمانند "ک تنب
دوست های همیشگی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:49
الی کلاسورش و داد ب من، بعد خودکارای رنگی شو... گفت اینا رو بگیر، خودم نیستم اینا جای من پیشت باشه. یهو پر بغض شدم. تصور دانشگاه بدون الی اونقدر سخت بود ک هر کاری کردم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. الی ب
یک تراژدی عاشقانه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:49
من آدم سریال دیدن نیستم. آدم این ک منتظر بمانم تا بعد از گذشت هفته ها تازه بفهمم سر آدم هایی ک این قدر توی زندگی ام جا خوش کرده اند چ بلایی قرار است بیاید... دلم می خواهد قبل از آن که روز تمام شود تکل
منطق صفر - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:49
هیچ وقت فوتبالی نبوده ام... ب گمانم هیچ وقت هم نخواهم شد... ولی همیشه این سوال را از خودم پرسیده ام ک اصلا طبق کدام منطق حضور خانم ها در استادیوم ممنوع اعلام شده است؟ آن هم وقتی ک به تجربه ثابت شده آق
خدا رفیق بدجنس من است... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:49
یک جور بدجنس,ی خاصی داری خدا... مثل احسان دایی رضا ک بچه های کوچک تر از خودش را می زد... مثلا ده بار می گویم خدایا این جوری بشود... بشود... بشود... بعد یک دفعه کلافه می شوم، خسته می شوم، می گویم اصلا ن
یک روز دلچسب بهاری آن هم میانه ی پاییز - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:49
آخر مگر صدای باران حواس می گذارد برای آدم؟ این قدر قشنگ است ک اصلا نمی شود نوشت، فقط باید گوش داد... شرشر می بارد و از آن خیلی دورها صدای رعد می آید... یک جایی هم آب با صدای آرام و یکنواخت و دلچسب,ی مث
نمی شود فقط شماره بگذارم؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:49
وسط حرف یک دفعه راحله گفت مدتی است کتاب نخوانده و من را هم برد توی فکر ک آخرین کتابی ک برای لذت بردن خواندم کی بود؟ و واقعا من دوستی قدیمی ام با کتاب را، به بازی های سرسری گوشی فروخته بودم؟؟زجتم رفته
دیزی عاشق گتسبی نبود... - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 2:38
بعضی حس ها فقط با مردن آدم است ک می میرند... مثل عشق. اصلا نمی دانی چیست و از کجا می آید... فقط می دانی ک هر روز و هر روز تو را در خود مچاله می کند... تو را در هم می فشارد و اصلا برایش مهم نیست ک این
عاشقشم... - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 16:27
عشق، چشم بسته دلو بهت دادمبا پای خودم به دامت افتادمدیگه چی می خوای از جون یه آدمعشق، تو این قهر و آشتیای یه ریزیبه هم می زنی هی، مگه مریضیبا این همه باز چه عزیزیعشق، بوسه ای وسط پیشونییه زخمی که تا ه
هیچ - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 12:21
به گمانم دارم دیوانه می شوم. تو دستم را گرفته ای داری دلداری ام می دهی. اما من بیزار از خود نشسته ام و اشک هایم پشت هم روی دستت می چکد. توی بغلت نمی آیم. احساس می کنم خیانت کارم. احساس می کنم اشتباه ک
اینجا کسیست پنهان... - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 12:21
یعنی شما هیچ کدام، هیچ کجا و هیچ وقت یاد یک عشق قدیمی نیفتاده اید؟ هیچ وقت ب یاد گذشته تان اشک نریخته اید؟ اصلا در اوج خوش بختی هم ک باشید فراموشی ک نگرفته اید، هان؟ ب خدا دروغ می گویید... دروغ می گو
بهار پشت در است... - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 12:21
من از این عاشقانه بازی ها دوست دارم... خواب باشم... توی یک خواب عمیق... بیایی آرام مرا در خواب ببوسی... موهایم را از پیشانی ام کنار بزنی... دو تا انگشتت را نرم بکشی روی گونه ام... چند ثانیه در خواب نگ
و آن ها به خوبی و خوشی تا پایان عمر با هم زندگی کردند... - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 12:21
بین خودمان بماند خدا... اصلا نویسنده ی خوبی نیستی. همین طوری داستان پشت داستان است ک نصفه و نیمه می نویسی و بعد خسته می شوی، قهرمان هایت را رها می کنی ب حال خودشان و داستان دیگری را شروع می کنی... می
رویای صورتی - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 12:21
مثلا یک روز بیدار شوم و ببینم ک همه چیز تمام شده و آزاد شده ام. رها... و ان قدر سبک ک هرجا دلم خواست با باد بروم. سوار باد از کوچه ها بگذرم. دیگر هیچ کجا هیچ برفی نباشد. هیچ زمستان و سرمایی نباشد... ب
"جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی..." - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 12:21
نمی دانم تو هم مثل من هستی؟ گاهی فکر کنی ک چه بی اندازه به درخت ها می مانی. هر سال با بهار به دنیا بیایی و هر زمستان پیر و خسته دل در گوشه ای ایستاده جان بدهی؟ مثلا بهار دختر کوچکی باشی، ک بزرگ ترین غ
کمد آبی پر از آبنبات - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 12:21
می دونی مادرجون، وقتی بهت فکر می کنم اولین تصویری ک میاد تو ذهنم تابستونا وقت خداحافظی مونه که جلوی در خونه می ایستادی و تا سر کوچه برمی گشتم وبا گریه نگاهت می کردم و مطمئن بودم ک نمی ری توی خونه.دلم
در هوایت بی قرارم، بی قرارم روز و شب... - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 12:21
نه فکر نکنم عشق آنقدر ساده باشد که تکراری شود. حداقل نه در صد سال عمر آدم ها. گمانم مثل نقاشی های روی دیوار باشد، طبیعتی که هرچه بیشتر نگاهش می کردم، بیشتر جزئی از آن می شدم. هنوز یادم هست ساعت ها ب آ
وقتی بهت فک می کنم حس می کنم عطر تو رو می گیرم... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:23
همیشه فکر می کردم وقتی غمگینم یک نفر باید باشد که بتواند حرف بزند و آرامم کند. یک نفر همان حرف هایی را بگوید که من دلم می خواهد بشنوم. یک نفر باشد که همه ی زیر و بم های ذهن مرا بلد باشد. و راستش وقت

برچسب‌های مرتبط

درد را از هر طرف که بنویسی درد است | او نمی دیدش واز دور خدایا میکرد | تو کوچه کوچه مرا بلدی | دانلود تو کوچه کوچه مرا بلدی | تو كوچه كوچه مرا بلدي | تو کوچه پس کوچه ها حیرونم | تو مرا کوچه به کوچه بلدی | دلتنگیهای آدمی را باد | دلتنگی مادر | دلتنگی چیست