ببین، اصلا خودم اعتراف می کنم... من مثل خنده زندگی کردن را دوست دارم. کوتاه ولی جوری ک بشود هزار تا مثنوی از قلبش بیرون بکشی... هی شعر بشود و از توی رگ های آدم بیرون بریزد... هی اشک بشود و آدم را بشوید و پاک کند... هی سیب بشود و "آدم" دوباره و دوباره بدون فکر، بدون مکث، گازش بزند...
بالاخره باید کسی باشد که احساسش را توی یک ظرف سفالی دانه کند، سرخی اش چشمم را بگیرد... بگویم می شود بردارم؟ بگوید همه اش مال تو است... اصلا این انار ب عشق تو این قدر قرمز شده وگرنه بدون آن آتش، کدام دل دوام می آورد؟
کسی باشد بیاید بنشیند لب حوض، و ماهی ها ب استقبالش بیایند... ماه ب استقبالش بیاید... من با یک چادر گلدار بدوم تا تمام آغوشش... کتاب دنباله داری بشود... آخر نداشته باشد ک بخوانم و زمین بگذارم... بخوانی و رهایش نکنی... این جور عاشقانه ای باشد...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی