دلتنگی یعنی تو... - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:35
این آخر هفته با راحول و هادی خیلی خوش گذشت. گرچه نبودنت خیلی حس می شد. نزدیک خونه ی راحول اینا یه پارک بانوان هست ک صبحا می رفتیم می دویدیم. راحول کلی برنامه چیده بود ولی من نصفشم نرفتم. یه وقتام هست ک تو خونه نشستن و باقلوا بازی کردن گروهی بیشتر از بیرون رفتن کیف داره.یه شب ام رفتیم یه پارک نزدیک خ
"موهات و باد برده، عطرش جا مونده پیشم..." - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:00
هنوز هم نمی دانم چ می شود ک آدم عاشق می شود؟ این را برای آن هایی می نویسم ک نمی دانند عاشقند یا نه. عشق یک جور تضاد بی نهایت است... عشق یک جور خودخواهی محض است. کنار یک جور ایثار محض. می خواهی اش برای خودت. دلت تاب نمی آورد ک جای دیگری باشد. اما اگر نخواهدت، هزار هم ک دلت مچاله شود، زخمی شود، تکه تک
میم - تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 20:49
گفتی همیشه با تو خوش می گذره. تا شب لبخند داشتم. تو چ می دونی؟ من اگه سختم، برا این نیست ک دوستت ندارم. برا اینه ک از عشق می ترسم. از وابستگی و اشکای بعدش. از این ک یک شنبه ها و سه شنبه ها تنهایی برم ورزش. از این ک کسی بیاد و شادیامو ازم بگیره. تو چ می دونی؟ حال منو فقط کسی می فهمه ک مثل من باشه. کس
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:58
روز اول فروردین، آن هم وقتی تو نیستی، نوشتن آنقدرها چنگی ب دل نمی زند. استرس و لاغر شدن و فشار کار و اعصاب خرد است و کابوس های شبانه و معده ی حساس و من ک باید همه شان را ببینم و کاری از دستم بر نیاید. این عید انگار عید نبود. نه ک ندانم برای خودمان است ک این طوری داری شب و روز کار می کنی. ولی نبودنت ...
حال خوبیه دیوونگی با تو، چقد دوس دارم دیوونگیاتو... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:58
خوابیدی. گفتم دلم برای صدات تنگ شده. راست گفتم. این روزا کمتر با هم حرف می زنیم. همه ی خوشحالیم اینه ک این کار ام همین روزا تموم می شه. بداخلاقی هنوز. کار سنگینه، عاره. رو مسئولیت حساسی، عاره. خیلی خسته ای، می دونم. ولی دلم برای صدات تنگ شده. نمی شه ک باشی ولی نباشی. دلم تنگ شده تو آفتاب کنارت بشینم
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه... جای سیلی آی باد روش نمی مونه... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:58
می دونی بابا... بعضی وقتا فک می کنم دنیا خیلی با مردا بی رحم بوده... حداقلش اینه ک هیچ قاعده و هنجاری جلومو نمی گیره اگه تمام شبو گریه کنم... بابا دلم خیلی تنگ شده برات... جای خالیت هیچ وقت پر نمی شه. هیچ جدولی نیست ک بدون خاطره ی تو حل بشه... هیچ همشهری ای نیست ک تو خونه بیاد و بوی تو رو با خودش نی
این روزا همه هوش و حواس منی - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:58
شبای زیادی خودمو ب خواب می زنم تا وقتی خوابت برد از پنجره ب نوری ک تو حیاط افتاده زل بزنم. صدای تیک تاک ساعت و نفس های آروم و عمیق تو.دست می کشم توی موهات و همیشه فکر می کنم ک توام خودتو ب خواب می زنی برای همین نوازش کوچیک عاشقونه. من همیشه خیالپرداز بودم... بعد از اون دیگه هیچ وقت نتونستم شعر بگم.
هر کدوم از ما کنار یکی دیگه خوشبخته... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:58
الی همیشه منو بیشتر از خودم شناخته، تو که می دونی، من همیشه بلدم اون اخم و به خنده تبدیل کنم. مگه نه این که هرچی و به خودت تلقین کنی همون می شی؟ می گی کجایی. بداخلاقی. می گم پیش الی. نمی گم ک اون آهنگی ک الی گذاشت برام چ جوری داغونم کرد. چ جوری برد منو ب حسای قدیم. می گم پیشونیت خط افتاد. الی میاد ج
ازت متشکرم دیوونه ی من... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:58
توی کشوی کمد هنوز یه عالم صدف خیس هست. با سنگای دکمه ای. چقدر می ترسم از خاطره ساختن. تو خوبی. چشمامو می بندم عطرت حضورتو لو می ده. من پر از حرفایی ام ک نباید گفت. قشنگ تر از این سفر نبوده تو زندگیم. برای تو چی؟ هی، چه حس خوبیه کنار تو بیدار شدن. صبحونه ی سرسری با بوسه های از پشت سر. دستتو ببری زیر
دست هایم را در باغچه می کارم... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:58
صدای اذان می آید. همیشه وقتی قرار است صبح زود جایی بروم شب خوابم نمی برد. چهارشنبه امتحان لعنتی دارم. کجا می بری ام؟ کابوس بود یا رویا؟ هوا دارد گرم می شود. گفتم از وابستگی می ترسم. می دانی؟ دلیلی ندارد ک پنهان کنم. بالاخره زندگی از یک جایی درست می شود. بالاخره یک جایی یک نفر پیدا می شود ک ترس هایم
کنارت چقد حال من بهتره - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:58
می دونی، ب این می گن قدرت تلقین. قبلا فقط با راحول این جوری بودم. ساعت یازده و یازده دقیقه ست و من دارم بهت فکر می کنم. یه جوری شده ک وقتی شبا دعوا می کنیم یه دفعه خنده م می گیره. تو ام خنده ت می گیره می گی بیا بغلم ببینم. یه جوری شده اصلا دعواهامون جدی نیست. می دونی، من اینو دوس دارم. وقتی با راحو
"بلقیس! رفته بودی انار بگیری، تکه هایت برگشت" - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:58
یک وقت هایی هست ک درد از قلبت توی تمام رگ هات جاری می شود... آن وقت چشم هات برای گریستن کم می آیند... انگار نه با چشم هات ک با تمام سلول هات باید زار بزنی، شاید کمی از اندوهت را... یک وقت هایی هست ک یک جمله، تو را می برد ب عمق درد یک انسان... چقدر درد دارد ک درست توی لحظه ای ک تو خندیده ای، یک نفر ی
دیوانگی آرزوی من بود... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:58
نه قطعا دیوانه نیستم. برای همه پیش می آید ک صبح بیدار شوند و ندانند اتفاق دیشب خواب بود یا بیداری. دیوانگی اگر بود از پنج سالگی بود. از همان وقت ک رویاهایم را با واقعیت می آمیختم. از همان داستان ها و آرزوها. نه قطعا دیوانه نیستم. گرچه نه از لباس سفید می ترسم نه از نشستن روی تاب. نه می ترسم از این ک
دیوارها فرو می ریزند... آدم ها ادامه می دهند... - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 3:19
عایا بازم؟؟ - تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 15:34
"قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید" - تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 16:28
سردرد دست از سرم بر نمی داره... هنوزم از هرچی که مربوط به مریضیه، مثل بیمارستان و درمانگاه می ترسم... دیروز هی به جای خالی زهره نگاه می کردم، صندلی کناریمون خالی بود... الی می گفت انگار که امروز نیومده باشه... گفتی گریه نکن... کلی حرفای خنده دار زدی... آره من خیلی احساساتی ام... خیلی سخت دل می کنم.....
هععععععیییی... - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 10:23
دلم تاب بازی می خواد... شب باشه، ستاره ها باشن، خونمون باشه، چراغای قشنگ از دور چشمک بزنن، باد بیاد، تو باشی، دوباره بخونی "هرجا چراغی روشنه..." هلم بدی که تا ستاره ها برم بالا... یا بشینم تو بغلت، موهامو با دستات کنار بزنی، چشامو ببندم و از ابرا هم بالاتر بریم... آخ دلم تاب بازی می خواد... کاشکی ای...
درد را از هر طرف که بنویسی درد است... - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 20:48
سیزده چهارده سالم که بود زیاد به آرزوهام فکر می کردم... فکر می کردم جامع ترین آرزوهای دنیا رو پیدا کرده م... قدرت، ثروت و محبوبیت! خیلی طول کشید تا فهمیدم می شه هر سه تای اینا رو داشت اما خوب نبود؛ می شه حتی خوب بود اما خوشبخت نبود... مثلا اگه یه روز اونایی که دوسشون دارم نباشن، هر سه تای اینا با هم...
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد... - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 9:59
چهار سال بود ک مرده بودم... طعم بوسه روی لب هایم تجزیه می شد... نام درخت هایم را حتی از یاد برده بودم... یادم رفته بود ک چقدر خوب است کسی دوستت داشته باشد... کنارش ک راه می روی دستت را محکم بگیرد... موهایت را ببافد... برایت گل قاصدک بچیند... چقدر بعضی وقت ها بریدن خوب است... اینکه دیگر از آن خیابان ...
تو کوچه کوچه ی مرا بلدی... - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 13:55
من هشت سالم است و دارم پا برهنه توی گِل راه می روم... کفش هایم را پشت کوله به هم گره زده ام... شالم را دور پیشانی ام بسته ام و دارم دنبالت می دوم... من هشت سالم است و دنیا درست به اندازه ی دست هایمان کوچک و گرم است... آخ چقدر دلم می خواست دوباره توی آب های سرد راه بروم و کسی نگرانم باشد... کسی بگوید...

برچسب‌های مرتبط

درد را از هر طرف که بنویسی درد است | او نمی دیدش واز دور خدایا میکرد | تو کوچه کوچه مرا بلدی | دانلود تو کوچه کوچه مرا بلدی | تو كوچه كوچه مرا بلدي | تو کوچه پس کوچه ها حیرونم | تو مرا کوچه به کوچه بلدی | دلتنگیهای آدمی را باد | دلتنگی مادر | دلتنگی چیست