خرید بک لینک

همیشه فکر می کردم وقتی غمگینم یک نفر باید باشد که بتواند حرف بزند و آرامم کند. یک نفر همان حرف هایی را بگوید که من دلم می خواهد بشنوم. یک نفر باشد که همه ی زیر و بم های ذهن مرا بلد باشد. و راستش وقتی آدم این طوری فکر می کند پیدا کردن چنین آدمی چقدر غیرممکن به نظر می رسد.

می دانی؟ دیشب یک دنیا تردید داشتم. از درک نشدن می ترسیدم. از حرفی که شاید می گفتی می ترسیدم. از ناامیدی درست وسط یک رویای شیرین می ترسیدم. چقدر اما عجیب است که یک عمر خیال با یک اتفاق به هم می ریزد.

حالا می فهمم، لازم نیست کسی مرا بهتر از خودم بشناسد. لازم نیست حتی هیچ حرفی بگوید. فقط کافیست پشت تلفن نفس بکشد و صدای نفس هایش از هر صدایی در جهان آرام بخش تر باشد. فقط کافیست مهم باشد. آن قدر مهم که وقتی هست، هیچ چیز دیگری مهم نباشد. بگوید "هاه، تو وقتی سرم و با حرفات نمی خوری معلومه یه چیزیت هست" و بخندد. و یکباره دیگر هیچ چیز نباشد جز لذت شنیدن صدایش.

چه حس خوبیست داشتن کسی که با داشتنش هیچ چیز دیگری لازم نباشد. بخندی، گریه کنی، قهر باشی یا آشتی، مال خود خودت باشد...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 21:23

صفحه بندی