خرید بک لینک

یک جور بدجنس,ی خاصی داری خدا... مثل احسان دایی رضا ک بچه های کوچک تر از خودش را می زد... مثلا ده بار می گویم خدایا این جوری بشود... بشود... بشود... بعد یک دفعه کلافه می شوم، خسته می شوم، می گویم اصلا نشود! ب درک!

بعد تو همان را می چسبی و می گویی خودت نخواستی ها! تا هم دفعه ی دیگر می آیم با تو حرف بزنم سریع می گویی فقط حرف آن موضوع را نزن ک خودت بار قبل گفتی نمی خواهی اش...

بعد می خندی... جلوی من نمی خندی ها... اصلا صورتت هم جدی جدی ست... ولی مطمئنم ک توی دلت داری می خندی. هر کاری هم می کنم باز نمی توانم مچت را بگیرم... خوب می دانی من تحملم کم است و از بلاتکلیفی زود خسته می شوم. بدی اش این است ک مرا خیلی وقت است ک می شناسی و دستم پیش تو رو شده...

پ.ن: حالا سخت نگیر، شوخی کردم. خیلی وقت ها هم پشتم بوده ای، خوب شد؟

پ.ن بی ربط: حرف لجبازی ک می شود آدم ها حتی تا جایی پیش می روند ک دو برابر آنچه ب طرف مقابلشان ضربه زده اند، خودشان ضربه بخورند! چ رویاها ک بر سر راه انتقام ها نابود شده اند..

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:49

صفحه بندی