خرید بک لینک

نه فکر نکنم عشق آنقدر ساده باشد که تکراری شود. حداقل نه در صد سال عمر آدم ها. گمانم مثل نقاشی های روی دیوار باشد، طبیعتی که هرچه بیشتر نگاهش می کردم، بیشتر جزئی از آن می شدم. هنوز یادم هست ساعت ها ب آن قایق لرزان روی آب نگاه می کردم. توی خیالم سوار بر آن و پارو زنان به سوی آن کاج های دور... آخ ک اگر آن نقاشی هنوز هم بود، هنوز دیوانه وار چشم خیالم را ب آن می سپردم...

راستش بیشتر می اندیشم عشق، عمیق و عمیق تر می شود. از حس خوب می رسد ب حال خوب. از حال خوب می رسد ب حال وصف ناشدنی... آن وقت چطور می شود آن حال را وصف کرد؟ مثل حبس نفس بعد شنیدن یک خبر خوب، مثل بستن چشم ها میان گندم زار وقتی لمس دنیا را ب دست هایت بسپاری... مثل عظمت دریا در یک غروب طوفانی... مثل پرواز کردن در خواب... مثل فرورفتن در آب های سرد و بکر... یا ترس و هیجان اولین دیدار... حس های زیادی هست ک نه می توان گفت، نه می توان نوشت. آن هم با این واژه های محدود...

مثلا اگر بنویسم وقت دیدن تو قلبم یک در میان یادش می رود بتپد... یا وقتی دست هایم را حلقه می کنم دور گردنت، صورتم چقدر تبدار می شود، یک جورهایی توهین ب تمام حس هایی ست ک با تو تجربه کرده ام...

نه عشق آنقدرها سطحی نیست که ننوشتن نشان نداشتنش باشد، مگر ک توهم عشق بوده باشد... این گونه است که آدم های عاشق میان سیل واژه های بی انجام می مانند. مثل بودن در اوج نبودن. آخ اصلا نمی شود نوشت. باید عاشق باشی ک بدانی اش... آری عشق در امتداد خودش معنا می شود. مثل "آینه ای برابر آینه ای دیگر... "

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

صفحه بندی