اخ تو نمی فهمی. این اشک ها برای خودم نیست. من می دانم چ حسی دارد کسی را دوست داشته باشی ک قبلا عاشق بوده. خودم هم جای تو بوده ام. هرچه عاشقانه می نوشت من با خودم فکر می کردم ک برای او نوشته است. و درد می کشیدم. و رنج می بردم. و شب ها زیر پتو، بی صدا گریه می کردم. ب آهنگی ک خاطره ی او از عشقش بود گوش می دادم و زجر می کشیدم. ولی سکوت می کردم. صبح ها می خندیدم و شب ها زار می زدم. حتی عکسش را که هنوز توی کیفش بود می دیدم و حرفی نمی زدم.
تو نمی دانی. این اشک ها برای خودم نیست. برای دل توست ک نمی خواهم مثل دل من زجر بکشد. نمی خواهم توی تنهایی هایت بنشینی و ب قبل تر های من فکر کنی. نمی خواهم آشفتگی من از یک خواب ان قدر حال تو را ب هم بریزد.
حس یک خیانتکار را دارم. اخ چرا فکر کردم می شود فراموش کرد. چرا فکر کردم می شود خدا دست از سر من بردارد. فکر کردم می شود فراموش کنم ک روزی عاشق مردی بودم ک ب خاطرم نجنگید. ولی من نتوانستم نجنگم. چون من جنگجو زاده شده بودم.
می دانی تو بهترین آدمی هستی ک توی زندگی ام دیده ام. وقتی می گویی مهم نیست تو از اول دیوانه بوده ای. من ویران می شوم. من نمی توانم ان قدر خودخواه باشم. گاهی وقت ها فقط دلم می خواهد بمیرم. فقط دلم می خواهد بمیرم. فقط دلم می خواهد بمیرم.
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی