خرید بک لینک

گمانم زندگی متفاوتی دارم... راستش قبلا این طور فکر نمی کردم، اما حالا تصور می کنم باید یک شرح مکتوب از زندگی ام داشته باشم ک وقتی دوست هایم شروع می کنند ب این ک لابلای صحبت هایشان ب من بفهمانند "ک تنبلم، ک تا لنگ ظهر می خوابم... ک همه اش در حال فیلم دیدنم و هیچ کار دیگری انجام نمی دهم... ک..." من هم خیلی صبورانه ارجاعشان بدهم ب این پست از وبلاگم و خیال خودم را راحت کنم...

"من دویدن را دوست دارم"... دویدن جزئی از وجود من است، تمام لذت زندگی من است. و این جوری است ک تمام کارهای ب ظاهر بی معنی و از سر تنبلی من، در ذهن من شکل دیگری دارند.

وقتی صبح ها یک ربع بیشتر می خوابم و در نتیجه باید برای رسیدن ب سر کار عجله کنم خوشحال ترم...

وقتی کتابی را ک دیگران در یک ترم می خوانند در یک هفته تمام می کنم خوشحال ترم...

حتی وقتی فیلم هایی را ک آدم ها در طول بیست سال دیده اند در عرض چند ماه می بینم خوشحال ترم...

اعتراف می کنم ک گاهی از این گونه بودن آسیب دیده ام... اما بیشتر از آن خوشحال بوده ام... و آخ ک نمی دانید چ لذتی دارد دست بازنده را برنده شدن... و بخندید یا نه، من این طوری ب زندگی ام هیجان می دهم... و تازه همیشه وقت بیشتری برای خوابیدن، دلیل های بیشتری برای جنگیدن، و ماجراهای تازه تری برای زندگی کردن دارم...

پ.ن: آخر من اگر ندوم می میرم... و اگر دیر نشده باشد، دلیل کافی برای دویدن ندارم...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:49

صفحه بندی