آلن تورینگ تنها... - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 17:15
ظهر "بازی تقلید" رو دیدیم. قشنگ تر از سطح انتظارم بود. اما تلخ بود. جوری که تلخیش هنوز داره اذیتم میکنه. داستانش درباره "آلن تورینگ" بود. یه ریاضیدان نابغه که بعد از مرگ تنها دوستش "کریستوفر" ایده ی هوش مصنوعی و زنده کردن ذهن کریستوفر رو توی سرش داشت. اون تو جنگ جهانی، اولین کامپیوتر جهان رو ساخت و ...
جنگ - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 17:15
و جنگ یعنی خون و مرگ برای ما آدم های معمولی، تا قدرتمندان بتونن خودشون رو به هم اثبات کنن...پ.ن:اگه امروز روز آخر من باشه، تنها درخواستم اینه که توی آغوش تو بمیرم... / یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۳/ 3:34 /خانوم سیب Adblock test (Why?)
خوش حا لم... - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 17:15
یه جورایی به شددددت ذوق مرگم
انتهای گودال - تاریخ: 1402/12/26 ساعت: 17:32
میدونم... حالا دیگه میدونم ک خوب میشه... ولی نمی دونم چرا بازم حالم بده... می خندیم، بستنی می خوریم، تو سر و کول هم می زنیم... و باز من تا دو دقیقه تنها میشم بغضی ک کل روز تو گلومه میشکنه... حالم بده... حالم از درون بده... انگار اون ترسی ک اون شب اول افتاد تو جونم و نشد ک با خیال راحت زار بزنم و خال...
جادوگر شهر از - تاریخ: 1402/12/22 ساعت: 22:41
برام دو تا گل سر کوچولوی خوشگل شبیه کلاه جادوگری گرفته. حتی نمیدونم کجا اینا رو دیده. میگه تو از این فیلما دوست داری رو موهاتم خوب میشه. از لحظه ای که دیدم عاشقشون شدم. عادتشه بغلش که میکنم سرم رو می چسبونه به خودش کف دستش رو میذاره رو سرم و فشارم میده به خودش، یه جورایی احساساتمون خنده داره. آشتی ک...
واقعا؟ - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 15:40
امروز تو یه کتاب یه ضرب المثل (یا شبه ضرب المثل) خوندم و یه سوال برام پیش اومد:واقعا کاغذ مچاله شده رو اگه اتو کنیم صاف نمیشه؟ کسی امتحان کرده؟ Adblock test (Why?)
لعنت - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 15:40
احمقانه اش این است که دیشب دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیایم و امروز دلم میخواهد خفه اش کنم... تمام زندگی ام که شده فوتبال بماند، حالا استرس و کلافگی اش هم باید اضافه شود... یک جوری مثل دیوانه ها رفتار میکند که حتی دوستش را هم عصبی کرده. اول سحر وسط صبحانه ی کوفتی زنگ میزند که فکرش را بگوید و بعد که ...
که آشنا سخن آشنا نگه دارد... - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 15:40
چه جوریه ک من از تمام اون چهارسالی که تا کارشناسی خوندیم فقط چند تا خاطره اینجا دارم اونم در حد یه اشاره؟ آدم وقتی سنش کمه، فکر میکنه همه میان خاطراتش و میخونن... انگار ک اسرار نظامی بوده ک اونقدر تو پیچ و خم نوشته ها قایمشون میکردم یا اصلا حرفی ازشون نمیزدم...الان ک چند سال گذشته، میبینم دلم برای ت...
تیک خورد... - تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 12:50
من عاشق ریل های راه آهنم... عاشق جاده ای که میپیچه و جلو میره و تو رو به سمت ناشناخته ها دعوت میکنه... عاشق گیاهای سبز شده توی ریل ها، عاشق خونه های پشت ریل ها... عاشق اون حیاطی که وسطش یه حوض آبی داشت و عاشق سگی که رو لبه ی حوض استراحت میکرد...تا همین چند روز پیش به کلی یادم رفته بود یه زمانی چقددد...
سفید کثیف و باهوش... - تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 12:50
رفته بودم خونه راه راه اینا، برای کمک به اسباب کشی. ساعت ۲ و نیم شب هنوز داشتیم می چیدیم. یه دفعه دیدم صدای گربه میاد از پشت در. در و باز کردم دیدم یه گربه ی خوشگل، پشت دره. جالبه که تو یه آپارتمان ۱۲ واحدی، اومده بود طبقه سوم، درست پشت دری که ساکنینش بیدار بودن. میدونم از سر و صدای وسیله ها فهمیده ...
زنگ تفریحه، زنگ تفریح... - تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 12:50
میدونی وقتی تو حرف میزنی، من گاهی به حرفات گوش نمیدم... چون به صدات گوش میکنم... صدای دورگه ی خشدارت که همیشه انگار تازه از خواب بیدار شدی... و توی ذهنم ب خودم میگم از کی این آدم شد همه ی زندگی من؟ کی این صدا شد آرامش وجودم؟ از کی عاشق چیزایی شدم ک هیچوقت قبلا دوستشون نداشتم؟ از کی دیدن فوتبال کنارش...
پایان اسارت - تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 13:19
جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشت با انگشتاش موهامو شونه میکرد. مثل همیشه خوابآلود شده بودم از اثر انگشتاش توی موهام. یهو گفت: میدونی چند وقته موهاتو نبافتم؟ بعضی وقتا یه جمله ی ساده چقدر به دل آدم میشینه... گفتم الان ببافش بیریخدم. بعد سر حوصله موهامو سه قسمت کرد و شروع کرد به بافتن... گفته بودم بیر...
پایان اسارت - تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 12:30
جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشت با انگشتاش موهامو شونه میکرد. مثل همیشه خوابآلود شده بودم از اثر انگشتاش توی موهام. یهو گفت: میدونی چند وقته موهاتو نبافتم؟ بعضی وقتا یه جمله ی ساده چقدر به دل آدم میشینه... گفتم الان ببافش بیریخدم. بعد سر حوصله موهامو سه قسمت کرد و شروع کرد به بافتن... گفته بودم بیر...
فراموشی دهنده... - تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 12:30
یه چیزایی هست که آدم دلش میخواد هیچوقت اتفاق نیفتاده بودن... چیزایی که نه می تونی به خاطرشون عذرخواهی کنی و نه می تونی فراموش کنی. مثل اون باری که با الی سر جزوه ش دعوام شد و بعدا فهمیدم نه تنها حق با اون بود، تازه تو شرایط بدی هم بود که من اون زمان خبر نداشتم، ولی مطمئنا دعوا آخرین کاری بود که تو ا...
پایان اسارت - تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 13:25
جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشت با انگشتاش موهامو شونه میکرد. مثل همیشه خوابآلود شده بودم از اثر انگشتاش توی موهام. یهو گفت: میدونی چند وقته موهاتو نبافتم؟ بعضی وقتا یه جمله ی ساده چقدر به دل آدم میشینه... گفتم الان ببافش بیریخدم. بعد سر حوصله موهامو سه قسمت کرد و شروع کرد به بافتن... گفته بودم بیر...
پایان اسارت - تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 12:17
جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشت با انگشتاش موهامو شونه میکرد. مثل همیشه خوابآلود شده بودم از اثر انگشتاش توی موهام. یهو گفت: میدونی چند وقته موهاتو نبافتم؟ بعضی وقتا یه جمله ی ساده چقدر به دل آدم میشینه... گفتم الان ببافش بیریخدم. بعد سر حوصله موهامو سه قسمت کرد و شروع کرد به بافتن... گفته بودم بیر...
پایان اسارت - تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 15:17
جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشت با انگشتاش موهامو شونه میکرد. مثل همیشه خوابآلود شده بودم از اثر انگشتاش توی موهام. یهو گفت: میدونی چند وقته موهاتو نبافتم؟ بعضی وقتا یه جمله ی ساده چقدر به دل آدم میشینه... گفتم الان ببافش بیریخدم. بعد سر حوصله موهامو سه قسمت کرد و شروع کرد به بافتن... گفته بودم بیر...
روز هشتم در اسارت... - تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 20:02
همین پریشب بود که داشتم فکر می کردم اصلا بیریخت دلش برای من تنگ میشه؟ گاهی فکر می کنم نبودن من یه جاهایی براش دلچسب تره. وقت داره برای کلاسای زبان فوتبال و استراتژی های مربیگری کوفتی و بارها دیدن یه بازی و بررسی حرکتای بازیکنا، برای شرح دادن به بچه ها... و خب همه ی اینا گاهی اصلا وقتی برای من باقی ن...
پایان اسارت - تاریخ: 1402/9/16 ساعت: 20:02
جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشت با انگشتاش موهامو شونه میکرد. مثل همیشه خوابآلود شده بودم از اثر انگشتاش توی موهام. یهو گفت: میدونی چند وقته موهاتو نبافتم؟ بعضی وقتا یه جمله ی ساده چقدر به دل آدم میشینه... گفتم الان ببافش بیریخدم. بعد سر حوصله موهامو سه قسمت کرد و شروع کرد به بافتن... گفته بودم بیر...
از هر دری... یه وری... - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 17:28
نتیجه آزمون مبینا اومده و ناامیدکننده ترین چیزیه که حتی نمی تونم بگم می تونستم تصورش کنم... خیلی سخته یه بچه ی هجده ساله رو متقاعد کنی یک سال سختی کشیدن بهتر از یه عمر سختی کشیدنه. چون طبیعتش بیشتر گرایش به شیطنت داره و بدترش اینه که دوست پسر داره و حاضر نیست یه سال بذاردش کنار... بدی دخترا اینه که ...

برچسب‌های مرتبط

درد را از هر طرف که بنویسی درد است | او نمی دیدش واز دور خدایا میکرد | تو کوچه کوچه مرا بلدی | دانلود تو کوچه کوچه مرا بلدی | تو كوچه كوچه مرا بلدي | تو کوچه پس کوچه ها حیرونم | تو مرا کوچه به کوچه بلدی | دلتنگیهای آدمی را باد | دلتنگی مادر | دلتنگی چیست