خرید بک لینک
نمی دانم تو هم مثل من هستی؟ گاهی فکر کنی ک چه بی اندازه به درخت ها می مانی. هر سال با بهار به دنیا بیایی و هر زمستان پیر و خسته دل در گوشه ای ایستاده جان بدهی؟

مثلا بهار دختر کوچکی باشی، ک بزرگ ترین غمش گم کردن عروسکش باشد. هر لحظه با لبخند شکوفه بدهی. زود رنجیده شوی و زود فراموش کنی. صبح را مثل عطر چای با لذت نفس بکشی. ظهر دیوانه وار در حیاط آغوش باز کنی تا آفتاب با تمام گرمای محبتش بغلت کند. عصر با پیراهنی گلدار نرم برقصی و شب مثل شب بوهای حیاط آرام بگیری...

تابستان دختر سرکشی باشی در ابتدای جوانی. مغرور و استوار. ذهنت مثل درخت ها میوه بدهد... امید را و آینده را. چشم هایت هر صبح رو به خورشید باز شوند و در تنت گرمای تمام تابستان را پنهان کرده باشی. و عشق مردادی ترین نقطه ی قلبت باشد...

پاییز زنی باشی، سخت در جنب و جوش. گاهی ب هر دری بزنی ک برگ هایت سبز بمانند. گاهی خودت با خشمی بی دلیل برگ های سبزت را هم دور بریزی. گاهی بدخلق شوی، گاهی مهربان. گاهی هم آنقدر بی خیال ک خودت را به باد بسپاری. گریه هایت تمامی نداشته باشد، هی دلت آفتاب بخواهد و نباشد. هی تنت سرد شود و عشق در عمیق ترین لایه های قلبت گم شود...

زمستان، زن پیر خسته ای بشوی. قلبت از رنج های کشیده بلرزد. روزهایت شروع نشده تمام شوند. شب هایت تمام نشده، شروع شوند... هی صبر کنی ک یا تمام شود و یا بهار بیاید... هی فال بگیری و حافظ "به خواب خوش" باشد. هی دانه های برف بیشتر روی تن خسته ات بریزند. هی فکر کنی ک با این ذهن یخ زده فردا دیگر بیدار نخواهی شد...

و بعد باز صدای بهار بیاید از دور. گرمای آفتاب شروع شود. و امید توی دلت جوانه بزند... چشم هایت را که باز می کنی هر صبح به جای حس سرما، نور را نفس بکشی... عشق را نفس بکشی...

پ.ن: آخ من عاشق بهارم. صدای نفس هایش تنها امید من برای زیستن است. بیا تا دوباره کودک شوم...

پ.ن: بلع بیریخت. دیوونه ها اینجوری اند.

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

صفحه بندی