خرید بک لینک

من آدم سریال دیدن نیستم. آدم این ک منتظر بمانم تا بعد از گذشت هفته ها تازه بفهمم سر آدم هایی ک این قدر توی زندگی ام جا خوش کرده اند چ بلایی قرار است بیاید... دلم می خواهد قبل از آن که روز تمام شود تکلیف من و قهرمان هایم روشن بشود... و شب را با خیال آسوده بخوابم...

این جوری بود ک امروز دیگر طاقت نیاوردم... قسمت سی و چندم "سعید و شورا" بود و سعید و شورا مدتی بود دیگر حس عاشقی نداشتند. رفتم جلو و جلوتر ک برسم ب آشتی و عاشقانه, هاشان و خیالم راحت بشود ک حالشان خوب است، اما دیدم ک نه، خبری از آشتی نیست. انگار ک در زندگی واقعی مان کم تراژدی, اتفاق می افتد ک تحمل فیلمش را هم داشته باشیم..! کلافه و درمانده رفتم سراغ اینترنت و خلاصه ی قسمت ها، ک شاید من اشتباه کرده ام... و اصلا مگر می شود اسم قصه سعید و شورا باشد، و آن وقت سعید با شورا نباشد؟؟ اما بدتر از بد شد... تازه فهمیدم داستان واقعی است و باید انتظار موقعیت های اسفناک تر از این را هم داشته باشم... بعد یک دفعه عکس های واقعی شورا و سعید را دیدم... و بعد هی تصویر آن دختر کوچک توی ذهنم آمد ک خانواده اش را ب خاطر عشقی نافرجام پشت سر گذاشت... و سعید ک عاشقی کردن را بلد نبود و تمام عمرش را در حسرت آن زندگی عاشقانه, ماند... و این ک حالا سعید و شورا هر دو سال هاست ک مرده اند، ولی خاطره ی عشق شان هنوز زنده است... عشقی واقعی، با یک پایان واقعی... "نرسیدن"!

آن ها مرده اند و من حتی نمی توانم برای ب هم رسیدنشان دعا کنم... ولی گمانم مرگ لااقل نقطه ی پایانی بر درد بی انتهای آن ها باشد. امشب از غصه خوابم نمی برد...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:49

صفحه بندی