خرید بک لینک
می دونی مادرجون، وقتی بهت فکر می کنم اولین تصویری ک میاد تو ذهنم تابستونا وقت خداحافظی مونه که جلوی در خونه می ایستادی و تا سر کوچه برمی گشتم وبا گریه نگاهت می کردم و مطمئن بودم ک نمی ری توی خونه.

دلم برات تنگ می شد. دلم برات خیلی تنگ می شد. چه روزای زیادی ک با انتظار عید یا تابستون گذروندم فقط به امید دیدن تو و خاله. نصف لذت بچگیای من به خاطر بودن توعه.

مادرجون دیدنت تو این حال و روز سخته. خیلی سخت... خیلی سخت... این که حال بدمو از دیگران قایم کنم سخت ترش ام می کنه. راستش دیگه درست نمی دونم برای چی باید غصه بخورم. بزرگ شدیم و هر سال غم جدیدی ب غمای گذشته اضافه شد. الی امروز زنگ زد کلی حرف زدیم. گفتم الی من از پیر شدن می ترسم. خندید گفت سه تایی پیر می شیم با زهره. میایم می شینیم تو پارک باز می خندیم. الی شوخی می کنه ولی من از پیر شدن واقعا می ترسم. نصف دویدنای صبح من برا رسیدن ب سر کار، برا اینه ک من از دویدن لذت می برم. زندگی فقط تو این دویدناست که برای من مفهوم داره. می ترسم ک یه روز دیگه نشه... مطمئنم اون روز از بس ب دویدن تو علفزارا فکر می کنم می میرم...

می دونی مادرجون، وقتی بهت نگا می کنم با خودم می گم تو ذهنت چی می گذره؟ شاید یاد جوونیات و عشق می افتی؟ شاید ب روزای خوب فکر می کنی و غصه می خوری. بعد ب خودم می گم چی کار می تونم بکنم ک حسرت گذشته ها رو نخوری؟ چی کار کنم ک اونجوری ساکت و بدون حرف گوشه ی اتاق دراز نکشی؟ کاش می تونستم برای یه روز، فقط یه روز جوونیت و بهت برگردونم، تا این غم عمیق، پشت اون چشما این طوری داغونم نکنه...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

صفحه بندی