چند شب است ک دائم خواب بابا را می بینم. و برعکس تمام خواب های این چند سال، اصلا یادم نمی آید ک بابا دیگر نیست. اولین بار از مسافرت آمده بود و من صدای کلید انداختنش را شنیدم و با کلی دلتنگی جلوی در منتظر بودم بیاید تو... تو ک آمد پریدم بغلش و بابا مرا محکم گرفت توی بغلش. و یک دفعه تمام وجودم پر شد از حس پدر داشتن... امنیت داشتن... پناه داشتن... حسی ک مدت ها بود از یاد برده بودمش... حتی الان ک بهش فکر می کنم یک جور شوق عجیب می آید می نشیند توی قلبم.
بار آخر گریه می کردم، اشتباه ناخواسته ای کرده بودم و پر بودم از حس دردناک پشیمانی. خانه مثل قدیم ها بود و بابا دستش را پناهگاه سرم کرده بود و دلداری ام می داد...
نمی دانم چرا اینقدر دلم می خواهد فکر کنم ک بابا از قبول شدنم خوشحال است... دلم می خواهد هنوز هم توی فکر من باشد و به کارهای من اهمیت بدهد... دلم می خواهد از بالای ابرها ب من نگاه کند و بگوید: بابا دیدی گفتم ک می توانی؟
پ.ن: سجو، ب تو یک معذرت خواهی بزرگ بدهکارم، ب خاطر بدخلقی هایم، می دانم ک بهانه ی خوبی نیست اما شرایط واقعا بدی داشتم. اما دلم می خواهد بدانی اگر صبوری های تو نبود، پیگیری های تو نبود، محبت ها و دعاهای تو نبود، من مدت ها پیش همه چیز را رها کرده بودم...
پ.ن: ب قبل ترها ک نگاه می کنم، هرچیز را ک نوشته ام در حافظه ام تثبیت شده، برای همین عذاب وجدان دومم را نمی نویسم... آخر دلم می خواهد فراموشش کنم... ای کاش مرا ب خاطر نبودنم ببخشد...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی