خرید بک لینک

الی کلاسورش و داد ب من، بعد خودکارای رنگی شو... گفت اینا رو بگیر، خودم نیستم اینا جای من پیشت باشه. یهو پر بغض شدم. تصور دانشگاه بدون الی اونقدر سخت بود ک هر کاری کردم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. الی بغلم کرد، آروم... صبور... مثل همیشه ش. منم انگار ک گریه کردن جرم بزرگی باشه، خودمو پشت کلاسورش قایم کردم. ب خودکارای توی دستم نگاه کردم. یاد رنگی نوشتناش سر کلاس افتادم ک خوش خط و پرحوصله می نوشت و اون خودکار صورتیشو خیلی دوست داشت. یاد روزای با هم بودنمون تو دانشگاه افتادم و یاد دورهم نشستنا و نقشه کشیدنامون ک ارشد و هم با هم باشیم...

نه ک دوست پیدا کردن بلد نباشم، ولی مگه کسی برای من الی و زهره می شه؟ گفتم الی یه حالی ام انگار ک می خوان ما رو از هم بگیرن...

چقد خوب می شد اگه باز با هم بودیم. نصف انرژی دانشگاه اومدن من برای دیدن الی بود. توی کلاس کنار دست هم نشستن و ریز ریز حرف زدن و خندیدن... درست مثل اون روزی ک زهره ازمون جدا شد غمگینم... انگار دانشگا بدون تو نصفه و نیمه ست الی...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:49

صفحه بندی