وسط حرف یک دفعه راحله گفت مدتی است کتاب نخوانده و من را هم برد توی فکر ک آخرین کتابی ک برای لذت بردن خواندم کی بود؟ و واقعا من دوستی قدیمی ام با کتاب را، به بازی های سرسری گوشی فروخته بودم؟؟
زجتم رفته بود شهرستان برای دوره های بی پایان مربی گری اش. پس وقت خوبی بود ک من هم بروم سراغ سفرهای هیجان انگیز کتابی ام. وقت برگشتن از پیش مهسا رفتم کتابخانه و پنج تا کتاب را دستچین کردم و در حالی ک توی باران ب سختی مراقب بودم خیس نشوند و از سنگینی شان شانه ام درد گرفته بود با هنس فری توی گوش و در حال گوش دادن ب آهنگ و آواز خوان، پیاده مسیر را برگشتم و از نگاه کردن ب آدم هایی ک سرزنش آمیز نگاه می کنند هم دوری کردم.
سر راه یک عالم قهوه خریدم ک توی تنهایی خودم کتاب بخوانم و از خوردن قهوه ای ک ب سبک خودم درست کرده ام و دم کشیده بودن یا نبودنش کوچکترین اهمیتی برایم ندارد لذت ببرم.
لذت بخش ترش این بود ک یکی از کتاب هایم "درخشش" استفن کینگ بود ک خیلی دلم می خواست بخوانمش ولی نداشتمش و با لذت ب یاد آوردم ک جویی وقت هایی ک نمی خواندش، آن را توی فریزر نگه می داشت.
یکی هم از آگاتا کریستی ب یاد نوجوانی ام. هرچند اگر بگویم حالا دیگر برایم جذاب نیست دروغ گفته ام. می خواستم تا انقلاب بروم و لواشک هم بگیرم ک دیگر جمع مان جمع بشود ولی باران و سنگینی کتاب ها پشیمانم کرد. حالا صفحه های آخر قتل در خانه ی کشیش را می خوانم. آرام. یک دستم هم گوشی است و ب این فکر می کنم ک می خواستم فقط چند خط کوتاه بنویسم ولی انگار دارد طومار می شود.
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی