ب خدا دروغ می گویید... دروغ می گویید... همه تان یک گوشه ی قلبتان سایه ی مبهمی را پنهان کرده اید... همه تان گاهی بی دلیل ب یاد خاطره ای گریه می کنید... اما گفتنش را ننگ می دانید. مثل گفتن از عشق به همه ی دل هایی ک برای نگه داشتن غرورتان شکستید (از جمله دل خودتان)...
آخ کاش بشود توی این یک وجب جا خودم باشم... بازخواست نشوم... فقط خودم باشم. من کی ادعا کرده ام ک خوبم؟ من یک چینی شکسته ی وصله خورده ام... روی من جوری حساب نکنید ک انگار همین حالا از جعبه بیرونم آورده اید... نععععع...
همیشه ک همه چیز خوب نمی شود. مثل دفتر مشق های ابتدایی از بس یک خط درمیان خودم را نوشته ام، دارم از درد حرف های نگفته ویران می شوم...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی