مثلا یک روز بیدار شوم و دوباره صدای گنجشک ها بیاید. خانه به خانه از میان دیوارها رد شوم تا ب تو برسم. دستم را بگیری، دستت را بگیرم... و دیگر هیچ ساعتی تیک و تاک کنان از کنارمان عبور نکند. کف دستت را نشانم بدهی و هیچ خط تقدیری آن جا نباشد. ترس و دلهره اصلا دیگر معنا نداشته باشد. فقط دویدن باشد و خندیدن.
بعد باد بیاید ما را با خودش ببرد توی آن دشت بزرگی ک همیشه پشت خواب هایم بود. و جاده های پیچ در پیچ داشت. و ته جاده ک هیچ وقت پیدا نبود، کلبه ی آبی رنگی باشد. با یک صندلی چوبی گهواره ای. و یک شومینه ی کوچک. و دو استکان چای داغ. بنشینیم و تمام حرف های مچاله شده مان را از توی جیب هایمان در بیاوریم و بگوییم و آخر سر توی شومینه بیندازیم.
یک چای داغ دو نفره بخوریم. و روز ب اندازه ی رویاهامان روشن بشود. ب اندازه ی آرزوهامان. و آزاد شده باشیم و تمام شده باشد...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی