خرید بک لینک
بعضی حس ها فقط با مردن آدم است ک می میرند... مثل عشق. اصلا نمی دانی چیست و از کجا می آید... فقط می دانی ک هر روز و هر روز تو را در خود مچاله می کند... تو را در هم می فشارد و اصلا برایش مهم نیست ک این استخوان های هر روز له شده دیگر تحمل ندارند.

من دلم می خواهد ننویسم... من دلم می خواهد سکوت مثل موریانه تمام سلول هایم را بجود. من دلم می خواهد یک روز فقط یک روز برگردم ب آفتاب قبل از تو... یا هر روز ب خودم می گویم ک ای کاش بد بودی. ان وقت فراموش کردنت چقدر قابل باور تر بود.

آخر یک روز ثابت می کنم ک زمان چیزی را از یاد آدم نمی برد. فقط مثل گورکن ها عمیق و عمیق ترش می کند. بعد تو را می گذارد میان احساس گناه و تلاشت برای رهایی... می گذارد ک ناامیدانه توی چاهی ک هر روز عمیق تر می شود دست و پا بزنی و هر روز از خودت بپرسی دارم چ کار می کنم؟

نه بزرگ نشدم... حتی واقعا تلاش هم نکردم... نه این ک نخواستم، فقط نتوانستم. ب جای من درد بزرگ شد... ولی نگرانم نباش... "که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت"...

تو نمی دانی چقدر درد دارد سکوت. کاش هیچ وقت ندانی. کاش هیچ وقت روزها و روزها، سال ها و سال ها دردت را فرونخوری، اشک هایت را در تنهایی نریزی و لبخندهای دروغین تحویل ندهی. کاش هیچ وقت عشق با تو آن معامله ای را نکند ک با من کرد. پشیمان بودم. از همان لحظه ای ک فرستادمش پشیمان بودم. ولی چ می توان کرد؟ پایان بعضی جنگ ها از ابتدا معلوم است، مثل جنگ برگ با باد...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 15 اسفند 1397 ساعت: 2:38

صفحه بندی