من دلم می خواهد ننویسم... من دلم می خواهد سکوت مثل موریانه تمام سلول هایم را بجود. من دلم می خواهد یک روز فقط یک روز برگردم ب آفتاب قبل از تو... یا هر روز ب خودم می گویم ک ای کاش بد بودی. ان وقت فراموش کردنت چقدر قابل باور تر بود.
آخر یک روز ثابت می کنم ک زمان چیزی را از یاد آدم نمی برد. فقط مثل گورکن ها عمیق و عمیق ترش می کند. بعد تو را می گذارد میان احساس گناه و تلاشت برای رهایی... می گذارد ک ناامیدانه توی چاهی ک هر روز عمیق تر می شود دست و پا بزنی و هر روز از خودت بپرسی دارم چ کار می کنم؟
نه بزرگ نشدم... حتی واقعا تلاش هم نکردم... نه این ک نخواستم، فقط نتوانستم. ب جای من درد بزرگ شد... ولی نگرانم نباش... "که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت"...
تو نمی دانی چقدر درد دارد سکوت. کاش هیچ وقت ندانی. کاش هیچ وقت روزها و روزها، سال ها و سال ها دردت را فرونخوری، اشک هایت را در تنهایی نریزی و لبخندهای دروغین تحویل ندهی. کاش هیچ وقت عشق با تو آن معامله ای را نکند ک با من کرد. پشیمان بودم. از همان لحظه ای ک فرستادمش پشیمان بودم. ولی چ می توان کرد؟ پایان بعضی جنگ ها از ابتدا معلوم است، مثل جنگ برگ با باد...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی