بعد از اون دیگه هیچ وقت نتونستم شعر بگم. انگار کلمه ها یه جایی تو اعماق وجودم دفن شدن. ب سمیه گفتم، دیگه هیچ وقت نمی تونم اون لباس آبیه رو توی خیابون بپوشم. دیگه هیچ وقت 25 سالم نمی شه. دیگه هیچ وقت درختا باهام مثل اون روزا صمیمی نشدن.
فکر نکنم کسی بدونه ک چه فاجعه ای می تونه باشه. ب جز کسی ک قبل تر با درخت ها دوست بوده.
بهار بود و یه بسته سیگار افتاده بود کنار پیاده رو. خیلیا از کنارش گذشته بودن و براشون هیچ معنایی نداشت. اما یه جوری حک شده تو سرم ک باید مغزم و از نو بتراشم تا پاک شه هرچی ک از گذشته مونده.
بعضی وقتا فکر می کنم هنوز ب اندازه ی کافی ندویده م... دلم یه راه طولانی می خواد، ولی نه تنهایی. دستاتو بگیرم، اون هدفون لعنتی و از توی گوشت در بیارم، تو مغزت اینو فرو کنم ک حتی تو سخت ترین تمرینای ورزشی، خنده می تونه انرژی تو دو برابر کنه...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی