چقدر بعضی وقت ها بریدن خوب است... اینکه دیگر از آن خیابان های آشنا رد نشوی... دیگر غصه هایت را نشماری... دیگر از آن در آبی رنگ نگذری... ب جایش کسی باشد ک به حرف هایت گوش بدهد... و وقتی اشک داری سرت را بگذارد روی شانه هایش و نگران خیس شدن پیراهنش نباشد...
چقدر خوب است وقتی ب ابرها نگاه می کنی توی شکل هایش سر در گم نشوی... کسی باشد ک میان ابرها دنبالش بگردی... کسی ک آغوشش همیشه ب رویت باز باشد... کسی ک چمدان در دست نایستاده باشد... کسی ک ب ایستگاه نیامده باشد...
چقدر خوب است کسی باشد... با ترانه ای توی دست هایش... و انارهای دانه شده... زیر آفتاب کمرنگ پاییز... چقدر خوب است...
برچسب: او نمی دیدش واز دور خدایا میکرد,
نویسنده: شیوا مرادی