خرید بک لینک
چهار سال بود ک مرده بودم... طعم بوسه روی لب هایم تجزیه می شد... نام درخت هایم را حتی از یاد برده بودم... یادم رفته بود ک چقدر خوب است کسی دوستت داشته باشد... کنارش ک راه می روی دستت را محکم بگیرد... موهایت را ببافد... برایت گل قاصدک بچیند...

چقدر بعضی وقت ها بریدن خوب است... اینکه دیگر از آن خیابان های آشنا رد نشوی... دیگر غصه هایت را نشماری... دیگر از آن در آبی رنگ نگذری... ب جایش کسی باشد ک به حرف هایت گوش بدهد... و وقتی اشک داری سرت را بگذارد روی شانه هایش و نگران خیس شدن پیراهنش نباشد...

چقدر خوب است وقتی ب ابرها نگاه می کنی توی شکل هایش سر در گم نشوی... کسی باشد ک میان ابرها دنبالش بگردی... کسی ک آغوشش همیشه ب رویت باز باشد... کسی ک چمدان در دست نایستاده باشد... کسی ک ب ایستگاه نیامده باشد...

چقدر خوب است کسی باشد... با ترانه ای توی دست هایش... و انارهای دانه شده... زیر آفتاب کمرنگ پاییز... چقدر خوب است...

برچسب: او نمی دیدش واز دور خدایا میکرد, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 9:59

صفحه بندی