سردرد دست از سرم بر نمی داره... هنوزم از هرچی که مربوط به مریضیه، مثل بیمارستان و درمانگاه می ترسم... دیروز هی به جای خالی زهره نگاه می کردم، صندلی کناریمون خالی بود... الی می گفت انگار که امروز نیومده باشه... گفتی گریه نکن... کلی حرفای خنده دار زدی... آره من خیلی احساساتی ام... خیلی سخت دل می کنم... ولی تو قول دادی که هیچ وقت هیچ اتفاقی برات نیفته...
راستش برا با هم بودنمون کلی برنامه داشتم. که بریم با زهره و الی کل خیابونا رو بچرخیم... لیلا هم نیست... الی خیلی سخت نمی گیره... خودش می گه یاد گرفتم دل نبندم به هیچی... گمونم من تو این حس ها خیلی ضعیفم...
آره آهار خوبه... دلم طبیعت می خواد... دلم آبشار می خواد که آبش یخ باشه... پاتو که می ذاری توش یخ بزنی... دلم یه جای دنج می خواد که هیچکس نباشه جز خودمون... از وقتی این کلاسا رو می ری دلم خیلی تنگ می شه...
دوازده باید برم کلاس... خوبی سر کار رفتن اینه که دم ظهری آدم تو خونه نیست که حوصله بیرون رفتن و نداشته باشه... :)
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی