نزدیک خونه ی راحول اینا یه پارک بانوان هست ک صبحا می رفتیم می دویدیم. راحول کلی برنامه چیده بود ولی من نصفشم نرفتم. یه وقتام هست ک تو خونه نشستن و باقلوا بازی کردن گروهی بیشتر از بیرون رفتن کیف داره.
یه شب ام رفتیم یه پارک نزدیک خونه راحول اینا. شب رفتیم و تا نصفه شب موندیم. پارک ب قدری شلوغ بود ک باور نمی کردی 2 شب باشه. عجیب یاد بچگیام افتادم و پارک رفتنای شلوغ و نصفه شبی بچگیامون. بعدش یادم افتاد ک تو ساعت یازده و نیم دیگه چشمات باز نمی شه و یهوویی دلم تنگ شد برات. زنگ زدم بیدارت کردم. آخ ک اون صدا آخر منو می کشه.
اس دادم بوس من چی شد؟ مرد باید ساعتی یه بوس برا خانومش بفرسته. ولی شب آخری یه جوری گفتی دلم تنگ شده و یه جوری ذوق کردی از صدام ک دنیا رو دادن بهم.
گفتی دانشگا چی شد؟ زنگ زدی یا زنگ بزنم؟ گفتم فردا یه سر می رم دانشگا تکلیف صفر چغر بد بدن رو روشن می کنم. سه روزه ندیدمت انگار یه سال شد. اس می دم تو نگو ولی من می دونم دوسم داری.
می خندی. می گی جونمی تو. شب پر از ستاره می شه. آخ دلم تنگه دست بکشم تو موهات. باز بگی خوابم می بره ها. بگم خوابت ام دوس دارم... آخ چقد دلم تنگته...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی