تو چ می دونی؟ حال منو فقط کسی می فهمه ک مثل من باشه. کسی ک گریه های زیر بارون و فراموش نکرده باشه. کسی ک سیزده روز عیدش عزای عمومی بوده باشه. می دونی؟ من هیچ وقت ب تو نگفتم. چون حتی "گفتنش" درد داشت.
بیا دوباره با لجبازی منو ببر جمشیدیه. سرت و بذار روی پاهام تا من دست بکشم توی موهات. از درختا توت بچینم و کلاغا بالای سرمون نقشه بکشن. بیا دوباره دوشنبه رو از نو بازی کنیم. هر روز و هر روز و هر روز. تو سرت رو بیاری سمت من، من آروم توی گوشت حرف بزنم.
می دونی، وقتی خیلی تنهام دستامو باز می کنم و می دوم. باد میاد و منو تو آغوشش می گیره. من چشمامو می بندم و تصور می کنم ک این تویی ک بغلم کردی. من همیشه رویاپرداز خوبی بودم.
پ.ن. دلم از اون ماه رمضون های بچگی می خواد. از اونایی ک حس و حال دیگه ای داشت. بابا بشینه کنار سفره، مامان کنار دستش. منم پیش آجیا. آخ چ روزایی بود... چه روزایی...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی