خرید بک لینک

یک وقت هایی هست ک درد از قلبت توی تمام رگ هات جاری می شود... آن وقت چشم هات برای گریستن کم می آیند... انگار نه با چشم هات ک با تمام سلول هات باید زار بزنی، شاید کمی از اندوهت را...

یک وقت هایی هست ک یک جمله، تو را می برد ب عمق درد یک انسان... چقدر درد دارد ک درست توی لحظه ای ک تو خندیده ای، یک نفر یک جایی از دنیا رنج کشیده باشد...

یادت هست رفته بودیم بی بی شهربانو؟ گفته بودی چادر ب تو می آید. خندیده بودم. هنوز خنده گوشه ی لبم بود وقتی او را دیدم ک زار می زد... ک التماس می کرد و قرآن توی دست هاش می لرزید... یاد خودم افتادم... یاد بابا و التماس های ناامیدانه ام...

افغانستان چقدر باید درد بکشد؟ چقدر عشق رفته ی بازنگشته داشته باشد؟ چقدر ترس، چقدر آخر؟ اصلا چرا توی دنیا جنگ باشد؟ چرا کسی دلش بیاید آدم بکشد؟ آن هم آدم هایی ک نمی شناسد را... آدمی را ک شاید یک لحظه قبل از انفجار ب او لبخند زده بوده را...

اصلا چرا آدم باید این قدر بی رحم باشد؟ مگر در صد سال زندگی اش چ می خواهد بکند ک برای ب دست آوردنش از جان دیگران مایه بگذارد؟

آخ توی دلم یک دنیا درد دارم... یک دنیا نفرت از جنگ... از بی رحمی... آخ چ آدم ها ک توی چشم هاشان ناباوری و انتظار موج می زند... ای کاش جنگ بمیرد... ای کاش بلقیس برگردد... انارها را دانه کند، توی ظرف بریزد و دوباره لبخند بزند... ای کاش...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

صفحه بندی