خرید بک لینک
سیزده چهارده سالم که بود زیاد به آرزوهام فکر می کردم... فکر می کردم جامع ترین آرزوهای دنیا رو پیدا کرده م... قدرت، ثروت و محبوبیت! خیلی طول کشید تا فهمیدم می شه هر سه تای اینا رو داشت اما خوب نبود؛ می شه حتی خوب بود اما خوشبخت نبود... مثلا اگه یه روز اونایی که دوسشون دارم نباشن، هر سه تای اینا با هم چه کاری از دستشون بر میاد؟

یه وقتی ام به این نتیجه رسیدم که برای آدمای کل جهان آرزو کنم... اما هرجوری آرزو کنی بازم نمی شه که همه ی آدما خوشحال و خوشبخت باشن... انگار جنگ لعنتی، استثمار لعنتی، آدمکشی، سوء استفاده و خیلی چیزای بد دیگه به اسم آدما چسبیده و ولشون نمی کنه... انگار "دنیای دیگر ساخت باید، وز نو در آن انسان دیگر"... آخرش به این نتیجه رسیدم که آرزوم اینه که از اول به دنیا نمی اومدم... این طوری نه لطمه ای به زندگی کسی می زدم، نه دلم تنگ کسی می شد، نه کسی دلتنگ من...

از وقتی یادمه درد تو جهان تقسیم می شده... من نمی تونم جلوشو بگیرم... اما دیدنش هم دردناکه... یه وقتی هست که درگیر مشکلات خودتی... غرقی و نفسی به زور می کشی... یه وقتی ام که قراره خوشحال باشی، می دونی آدمای دیگه دردای زیادی دارن...

گمونم مثل هذیون دارم می نویسم... تو سرچ برا کانال یه عکسایی می بینم که خیلی برام سخته قبول کنم ما آدما خودمونو اشرف مخلوقات می دونیم... به خدا این خشونتا از هیچ موجودی غیر از انسان سر نزده... ای کاش... فقط ای کاش یه کم مهربونتر بودیم...

برچسب: درد را از هر طرف که بنویسی درد است, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 20:48

صفحه بندی