خرید بک لینک
صدای اذان می آید. همیشه وقتی قرار است صبح زود جایی بروم شب خوابم نمی برد. چهارشنبه امتحان لعنتی دارم. کجا می بری ام؟ کابوس بود یا رویا؟

هوا دارد گرم می شود. گفتم از وابستگی می ترسم. می دانی؟ دلیلی ندارد ک پنهان کنم. بالاخره زندگی از یک جایی درست می شود. بالاخره یک جایی یک نفر پیدا می شود ک ترس هایم را درک کند، نه ترک...

یک جایی از رویاهایم یک واو جا مانده. من نمی توانم دلیل گریه هایم را به تو بگویم. مزه ی چای تلخ است دیگر، تو حبه ی قندم باش...

صدای ساعت و تاریکی چ هولناک می شوند با هم. تو را کم دارم. تو را یک جور عجیبی..

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

صفحه بندی