هوا دارد گرم می شود. گفتم از وابستگی می ترسم. می دانی؟ دلیلی ندارد ک پنهان کنم. بالاخره زندگی از یک جایی درست می شود. بالاخره یک جایی یک نفر پیدا می شود ک ترس هایم را درک کند، نه ترک...
یک جایی از رویاهایم یک واو جا مانده. من نمی توانم دلیل گریه هایم را به تو بگویم. مزه ی چای تلخ است دیگر، تو حبه ی قندم باش...
صدای ساعت و تاریکی چ هولناک می شوند با هم. تو را کم دارم. تو را یک جور عجیبی..
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی