هی، چه حس خوبیه کنار تو بیدار شدن. صبحونه ی سرسری با بوسه های از پشت سر. دستتو ببری زیر ماسه ها آروم بیاری بیرون، درست مثل آفریدن.
من نسیم صبح و روشنی هوا رو با تو دوست دارم. باد و فقط وقتی می افته تو موهات دوست دارم... تکیه دادن ب تو رو... آخ من همیشه دلم یه پناهگاه می خواست. یه بغل گرم بزرگ بزرگ ک منو برا همیشه تو خودش فرو ببره و گم کنه. منو از آدما و خشم ها و دلهره ها قایم کنه.
بغلم می کنی می بری جلوی آینه. انگشتات تو آینه هزار تا می شه. می خندم. من این آرامشت رو دوست دارم. دیگه دنبال ستاره م نمی گردم. دنیا تو همین لحظه ها خلاصه می شه. فردا شاید هیچ فردایی نباشه...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی