عشق یک جور خودخواهی محض است. کنار یک جور ایثار محض. می خواهی اش برای خودت. دلت تاب نمی آورد ک جای دیگری باشد. اما اگر نخواهدت، هزار هم ک دلت مچاله شود، زخمی شود، تکه تکه شود، جلوی رفتنش را نمی گیری. می گذاری برود ب آرزوهایش برسد.
عاشق ک می شوی ترسوترین آدم دنیایی. هی می نشینی با خودت فکر می کنی ک او کجاست؟ اصلا ب تو فکر می کند؟ نکند دوستت نداشته باشد؟ نکند دلش پیش دیگری باشد؟ آن عکس توی کیف پولش که بود؟ اما عاشق ک می شوی شجاع ترین آدم دنیایی. دیگر نه از نگاه عابرها می ترسی، نه از فکرهاشان. نه از آینده ی مبهم می ترسی نه از گذشته ی مغموم. دیگر نه از بلندی می ترسی نه حتی از مرگ.
عاشق ک می شوی روحت بزرگ می شود و جسمت کوچک. تاپ تاپ قلبت را حتی عابرهای آم سوی خیابان می شنوند. دستت را که می گیرد بال در می آوری. سرت را که روی پایش می گذاری جان دوباره می گیری.
عاشق ک می شوی وقت شادی گریه می کنی از شوق. وقت زاری می خندی از درد. عاشق ک می شوی دیوانه ها ب حالت غصه می خورند و تو برای عاقل ها غصه می خوری.
عشق یک جور درد شیرین است. درد شیرین داشته ای هرگز؟ فکر کرده ای ک اگر دنیا زیر و رو بشود تو دستش را ول نمی کنی؟ اگر یک شبه پیر شود، باز عاشقش بمانی. زبانم لال اگر چیزی اش بشود، تو بیشتر از او درد بکشی؟ اگر... تو زودتر بمیری؟
عشق همان تضاد حل نشدنی ذهن است با خودش. بگذار تو را در خودش حل کند و ببرد. مگر آخرش قرار نیست بمیریم؟ پس چرا بی عشق؟
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی