خرید بک لینک
می دونی بابا... بعضی وقتا فک می کنم دنیا خیلی با مردا بی رحم بوده... حداقلش اینه ک هیچ قاعده و هنجاری جلومو نمی گیره اگه تمام شبو گریه کنم...

بابا دلم خیلی تنگ شده برات... جای خالیت هیچ وقت پر نمی شه. هیچ جدولی نیست ک بدون خاطره ی تو حل بشه... هیچ همشهری ای نیست ک تو خونه بیاد و بوی تو رو با خودش نیاره... بابا دلم خیلی تنگته... عید بود ولی تو نبودی...

بزرگ نشدم بابا... هیچ وقت بزرگ نشدم... یادته چقد دلت پیش حیوونای زخمی بود؟ یادته ب راحله می گفتی حتی سوسکا رو هم نباید اذیت کرد؟

بابا چقد سخته آدم مثل تو باشه... این قد احساس داشته باشه ولی اشکاشو قورت بده... بابا چقد سخت شده از در یه بیمارستان تو برم... همه ی اون کابوسا... همه ی دردی ک کشیدی میاد جلوی چشمم...

یادم می افته وقتی یهو با چشمای ورم کرده دیدمت و زدم زیر گریه... یادم می افته تو اون حالت می گفتی نترس بابا چیزی نیست... بابا آخه چرا خدا با مردا اینقد بی رحمه؟

بابا تازه دارم می فهمم چقد سخته آدم مسئولیت یه خونواده رو داشته باشه... تازه می فهمم چقد سخته یه مرد همه ش کار کنه و کار کنه... چقد سخته دخترش روش نشه باباشو بغل کنه و بهش بگه دوسش داره...

بابا یه عالم دوست دارم تو دلم مونده که همه شون مخصوص توعه. یه عالم دوست دارمی ک نگفتم بهت... یه عالم درد این که چرا بچه بودم و نمی فهمیدم درداتو... بابا چرا نیستی ک بغلت کنم... بهت بگم هیچ آرزویی ندارم جز که سالم باشی... بغلت کنم... یه دنیا تو بغلت گریه کنم... بابا ببخش منو ک اون رابطه ی پدر دختری مونو نساختم... ببخش ک حرفامو بهت نگفتم...

بابا بهت قول می دم دخترم برا باباش بهتر از اونی باشه ک من برات بودم... قول می دم نذارم هیچ وقت حسرتایی ک داشتم و تجربه کنه... بابا خیلی دوست دارم... چرا نیستی که نگات کنم و بهت بگم و از هیچی خجالت نکشم... چرا نیستی بابا جونم... جات خیلی خالیه...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

صفحه بندی