خرید بک لینک

خوابیدی. گفتم دلم برای صدات تنگ شده. راست گفتم. این روزا کمتر با هم حرف می زنیم. همه ی خوشحالیم اینه ک این کار ام همین روزا تموم می شه. بداخلاقی هنوز. کار سنگینه، عاره. رو مسئولیت حساسی، عاره. خیلی خسته ای، می دونم. ولی دلم برای صدات تنگ شده. نمی شه ک باشی ولی نباشی.

دلم تنگ شده تو آفتاب کنارت بشینم. چشاتو باریک کنی بگی دارم می سوزم. اما بلند نشی از کنارم. بگم خوبه ک آفتاب. بگی تو خلی. همه ک مثل تو نیستن. بگم تو ک هستی. بخندی. دستمو بگیری بگی هستم ک دوست دارم.

انگار از اون روز خیلی گذشته. چرا روزایی ک غمگینیم اینقدر دیر می گذره. تو همین جوریشم کم حرفی. می دونی تک هجایی، کار کردن خوبه. ولی نبودن خوب نیست.

هه، یه حس بدی دارم. احساس می کنم همه ی چیزایی ک یه روز برام مهم بودن حالا ارزششونو از دست می دن. در عوض چیزای دیگه ای ک دوسشون نداشتم دارن مهم تر و مهم تر می شن. ولی ب عکس دارم چیزایی ب دست میارم ک چن سال پیش می خواستم.

می گی بخوابم پاشم حرف بزنیم. من اومدم ب خوابت همه ی حرفامو زدم. بیریخت تو همه ی زندگی منی. آفتاب ک بره دیگه حرف زدن اون لذت همیشه شو نداره...

پ.ن: نفس چرا نمی کشی؟ خدایا یه وقت واقعا آدم آهنی نباشه...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:58

صفحه بندی