خرید بک لینک

چه جوریه ک من از تمام اون چهارسالی که تا کارشناسی خوندیم فقط چند تا خاطره اینجا دارم اونم در حد یه اشاره؟ آدم وقتی سنش کمه، فکر میکنه همه میان خاطراتش و میخونن... انگار ک اسرار نظامی بوده ک اونقدر تو پیچ و خم نوشته ها قایمشون میکردم یا اصلا حرفی ازشون نمیزدم...الان ک چند سال گذشته، میبینم دلم برای تکرار اون خاطره ها تنگ شده، ولی نیستن تا بخونمشون. پنجشنبه الی رو دیدم، بعد از مدت ها... و این خاصیت الیه، که اگه بعد از صد سال هم ببینیش، ب قدری راحتی ک انگار همین دیروز ازش خداحافظی کرده بودی...

دلم براش تنگ شده بود، اونقدری ک تو نصف خواب هام حضور داشت، ولی مسی جوری تمام انرژی باقی مونده منو ب خودش اختصاص میده که واقعا نمیرسیدم ب بقیه... ما کلی خیابون انقلاب رو بالا و پایین رفتیم و حرف زدیم و خندیدیم. الی از نصف بیشتر بچه های کلاس خبر داره و این یه جورایی من رو برگردوند ب همون روزا... بعد توی همون رستوران کثیف دوران دانشجویی غذا خوردیم که به طرز عجیبی شکل و قیافه ی سابقش رو حفظ کرده بود... و ساعت ده شب، در حالی ک دکمه (عروسکی ک الی بهم داد) تمام راه با چشمای برجسته ش بهم زل زده بود، برگشتم خونه... در اوج خستگی، اما با خوشحالی دو برابر همیشه...

پ.ن: بعضی از آدما، هر قدرم درگیر مشکل و سختی باشن، بازم تمام تلاششون رو میکنن که تو رو خوشحال ببینن، الی دقیقا اینجوریه...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 15:40

صفحه بندی