خرید بک لینک

همین پریشب بود که داشتم فکر می کردم اصلا بیریخت دلش برای من تنگ میشه؟ گاهی فکر می کنم نبودن من یه جاهایی براش دلچسب تره. وقت داره برای کلاسای زبان فوتبال و استراتژی های مربیگری کوفتی و بارها دیدن یه بازی و بررسی حرکتای بازیکنا، برای شرح دادن به بچه ها... و خب همه ی اینا گاهی اصلا وقتی برای من باقی نمیذاره. همینجوری که دورادور خودخوری میکردم و به این نتیجه میرسیدم که اون جادوی لعنتی (که وقتی به کسی نزدیکیم اجازه نمیده درست فکر کنیم) مسبب این عشقه و نه احساسات واقعی... تلفنم زنگ خورد و بیریخت پشت خط بود. بلافاصله تمام حس های بد فراموش شدن. گفت: "دلم تنگ شده لعنتی. هیچکس نیست اعصابم و خورد کنه. بیا خونه." و یه دفعه اونقدر دلم تنگ شد که دلم میخواست همون لحظه اونجا ظاهر بشم. البته نه اینکه قبلش دلم برای خونه تنگ نشده بود. فقط تو اون لحظه دلم برای خودش، فقط براش خودش تنگ بود... نه هیچ کدوم از کارایی که توی خونه سرگرمم میکردن. تو فکر بودم که جمعه هادی راحول و میبره و منم برمیگردم خونه مون. اونجایی که آرامشش از هرجای دیگه ای برام بیشتره. ولی حالا شنبه ست و من همچنان شب باید برم به "خانه پدری"

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 20:02

صفحه بندی