خرید بک لینک

احمقانه اش این است که دیشب دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیایم و امروز دلم میخواهد خفه اش کنم... تمام زندگی ام که شده فوتبال بماند، حالا استرس و کلافگی اش هم باید اضافه شود... یک جوری مثل دیوانه ها رفتار میکند که حتی دوستش را هم عصبی کرده. اول سحر وسط صبحانه ی کوفتی زنگ میزند که فکرش را بگوید و بعد که دوستش بین خواب و بیداری جواب میدهد عصبی هم میشود... آخرش هم غرغرهایش را برای منی می آورد که خودم از دستش کم کلافه نیستم. اول صبح که به زور بیدار شده ام سر کار بروم فقط همین حرف های تو مخی را کم دارم. اولش با لبخند و ولش کن سعی کردم فضا را تلطیف کنم و اما بعد یکباره انگار تمام خشم های فروخورده ام بیرون ریخت. گفتم که من میروم سر کار و او می تواند توپ فوتبالش را بگذارد جلویش و هرچقدر میخواهد غر بزند. چون همیشه اولویتش آن فوتبال 1ی بوده و حالا هم همان بیاید دلداری اش بدهد. گفتم که خودش هم نمیفهمد چقدر خودم دارم تحمل میکنم و حق را هم به اشکان میدهم که ساعت خوابش به خودش مربوط باشد. تا وقتی تنهایی از خانه بیرون زدم، هیچی نگفت جز یک "عجب". من اسنپ گرفتم و حسابی دیر شد و با راننده هم بحثم شد و حالا کم کم وسایلم را جمع میکنم که بروم دانشگاه و هنوز هم عصبانی ام و می ترسم که با بچه هایم هم بدخلقی کنم.

پ.ن: به این فوتبال لعنتی، یک "لطفا برو و هیچوقت برنگرد. مرسی، اه" بدهکارم.

پ.ن۲: من دارم روانی میشم از این که وقتی وقتش آزاده تازه یاد من می افته. از این که اولویتش نیستم. از این که از سی سال هم رد شد ولی نه تنها بیخیال این فوتبال کوفتی نشد، که قفلیاتش از قبلم بیشتر شد...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 15:40

صفحه بندی