میدونم... حالا دیگه میدونم ک خوب میشه... ولی نمی دونم چرا بازم حالم بده... می خندیم، بستنی می خوریم، تو سر و کول هم می زنیم... و باز من تا دو دقیقه تنها میشم بغضی ک کل روز تو گلومه میشکنه... حالم بده... حالم از درون بده... انگار اون ترسی ک اون شب اول افتاد تو جونم و نشد ک با خیال راحت زار بزنم و خالی شم، یه جایی تو قلبم گلوله شده و مونده... یا شایدم تمام اون خاطرات تلخ قبلیم از بیمارستانه که اینجوری منو از پا انداخته. هرچی ک هست، داره منو از درون میکشه.
نمی تونم الان از پا بیفتم... نمی تونم ضعف نشون بدم... همیشه اون پناه و تکیه گاه من بوده و من به خودم قول داده م هرچی که بشه من لبخندمو براش نگه دارم... احتیاج دارم به خلوت خودم... به جایی که توش اونقدر گریه کنم تا پلکام از ورم باز نشه و پیشونیم از درد تیر بکشه، ولی قلبم از این همه ترس فروخورده خالی بشه... خالی بشه... خالی بشه...
داره عید میشه ولی من هیچ حسی ندارم... حتی نمی دونم اگه ترخیص بشیم بعدش چی میشه... امروز همکار گروه بازرگانی بابت یه موضوع کاری بهم زنگ زده بود و با خنده میگفت عجب فکر بکری کرده م که دو هفته ی آخر اسفند رو چسبوندم به تعطیلات عید و رفتم دنبال خوش گذرونی!! دلم میخواست مثل فیلمای خارجی اونقدر با دکترم راحت بودم که الان زنگ میزدم بهش و بهم اطمینان میداد این حجم از افسردگی و فشار روانی، تو این شرایط یه چیز عادی و مرسومه، و وقتی همه چی ب حال اولش برگرده خود به خود حل میشه...
/ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲/ 12:49 /خانوم سیب
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی