خرید بک لینک

رفته بودم خونه راه راه اینا، برای کمک به اسباب کشی. ساعت ۲ و نیم شب هنوز داشتیم می چیدیم. یه دفعه دیدم صدای گربه میاد از پشت در. در و باز کردم دیدم یه گربه ی خوشگل، پشت دره. جالبه که تو یه آپارتمان ۱۲ واحدی، اومده بود طبقه سوم، درست پشت دری که ساکنینش بیدار بودن. میدونم از سر و صدای وسیله ها فهمیده بود ولی به هر حال گربه خیابونی بود و اینقدر شناخت از آدما نشونه هوشش بود.

یه کم از غذا خشکای پیجی برداشتم ک براش بریزم، به محض اینکه دید من از واحد بیرون اومدم، شروع کرد پله ها رو پایین رفتن. همینطور جلوی من راه میرفت و منم دنبالش. بعد دیدم مستقیم رفت جلوی در ورودی ساختمون ایستاد و میو کرد. یعنی من گیر افتادم، در رو باز کن. در رو براش باز کردم و غذا رو ریختم بیرون. پشت در یه لحظه ایستاد و گذاشت نازش کنم. از دیشب هنوز اون حالت تسخیر رو دارم. گربه های خودمون با وجود اینکه پیش خودمون بزرگ شده ن، از ایوون میان. تازه آپارتمانمون چفت و بست ام نداره از نظر گربه ها...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1402 ساعت: 12:50

صفحه بندی