یه چیزایی هست که آدم دلش میخواد هیچوقت اتفاق نیفتاده بودن... چیزایی که نه می تونی به خاطرشون عذرخواهی کنی و نه می تونی فراموش کنی. مثل اون باری که با الی سر جزوه ش دعوام شد و بعدا فهمیدم نه تنها حق با اون بود، تازه تو شرایط بدی هم بود که من اون زمان خبر نداشتم، ولی مطمئنا دعوا آخرین کاری بود که تو اون شرایطش باید اتفاق می افتاد...
با تو، بیریخت، من همیشه آرزو می کنم که کاش تو اون کارت ها رو برای دل من سفارش نداده بودی... این که تو میخواستی اون خاطره تلخ رو برام تبدیل کنی به یه لحظه ی خوب و شیرین، ولی من احمقانه هوایی شده بودم، حتی عذاب وجدان بیشتری داشت. بعدتر حتی فهمیدم تو هزارتا دروغ گفتی ولی نذاشتی هیچکس بفهمه که من چه حرکت دیوانه واری کرده بودم...
حتی خیلی قبل از اینا، همیشه فکر می کردم تو شبیه منصوره ای. یه جور عجیبی رازدار... از اونا که حتی وقتی فقط خودتون دونفر هستین هم اون راز رو یادآوری نمی کنن... میدونی، من همه ی خوشبختی امروزم رو، مدیون اون رازی هستم که تو با وجود دلشکستگیت نگه داشتی... بعدش هم هیچوقت نذاشتی درباره ش حرف بزنم، تمام تلاشم برای عذرخواهی، منجر شده بود به این که بگی تو هم زیادی فشار آورده بودی و هنوز زمان مناسبش نرسیده بود. جمله هایی که برای کم کردن بار عذاب وجدان من گفته شده بودن... و اینا تو رو برای من عزیزتر می کنن...
پ.ن: امشب با هم قهریم، ولی من هیچ جور نمیتونم فکر خوبی هات رو از سرم بیرون کنم...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی