سی سی سمیرا...
-
تاریخ: 1403/5/28 ساعت: 20:18
یکی از بچه هام تصادف کرده. از اون بچه های آرومی که به ندرت سر کلاس توجه رو جلب می کنن و وقتی بچه ها بهم خبر دادن، از این که چهره ش درست یادم نمیومد، یه جورایی عذاب وجدان گرفتم. جمعه رو قرار شد اگه ترخیص نشده بود بریم بیمارستان دیدنش. تو راه یه عروسک اسمورف براش گرفتم که به نظر خودم خیلی بامزه اومد. ...
"تو تیکه پاره های قلبم و دوختی ب هم"
-
تاریخ: 1403/5/3 ساعت: 18:34
دلم میخواستت... دلم میخواستت و دور بودی... انگار تو اون لحظه تنها چیزی ک لازم داشتم بغل تو بود... دستای تو ک دورم حلقه شده باشه... و صدای نفس هات... هیچی، هیچی نمی تونست آرومم کنه به جز همون آغوشی ک کم داشتم... رفته بودم توی دستشویی، پشت سر هم به صورتم آب سرد می پاشیدم تا جلوی هق هق گریه کردنم و بگی...
"یار ما این دارد و آن نیز هم"
-
تاریخ: 1403/5/3 ساعت: 18:34
صبحا معمولا این منم ک اول بهش اس میدم چون سرش شلوغه و یاد من نمی افته
فرش قرمز
-
تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 15:48
دیروز بیریخت تمرین عصرش رو کنسل کرده بود و ساعت دو اومد شرکت دنبالم تا بریم خونه ی باباش اینا. وقتی رسیدیم دیدیم مراسم فرش شویی دارن. ما هم زود لباسامونو عوض کردیم و پاچه ها رو زدیم بالا که بریم کمک. انقد پا زدن تو کف و آب پاشیدن به همدیگه بهمون چسبید که نرگسی ام وقتی از سرکار اومد، سریع اومد کمک خخ...
فرش قرمز
-
تاریخ: 1403/4/22 ساعت: 15:23
دیروز بیریخت تمرین عصرش رو کنسل کرده بود و ساعت دو اومد شرکت دنبالم تا بریم خونه ی باباش اینا. وقتی رسیدیم دیدیم مراسم فرش شویی دارن. ما هم زود لباسامونو عوض کردیم و پاچه ها رو زدیم بالا که بریم کمک. انقد پا زدن تو کف و آب پاشیدن به همدیگه بهمون چسبید که نرگسی ام وقتی از سرکار اومد، سریع اومد کمک خخ...
شین تو مخ و ف بی اعصاب
-
تاریخ: 1403/4/22 ساعت: 15:23
شما هم اینجوری اید که وقتی از دست کسی که خیلی دوستش دارین عصبانی هستین، حس کنین ازش متنفرین؟ یا فقط من اینجوری ام؟راسته که میگن عشق و نفرت دو روی یه سکه هستن. آدم هر قدر یه نفر رو بیشتر دوست داره، وقتی ناراحته بیشتر ازش متنفر میشه (حداقل من اینجوری ام). شاید به خاطر اینه که انتظار نداری اون آدم ِ خا...
آووکادو جان
-
تاریخ: 1403/4/22 ساعت: 15:23
یه عروسک آووکادو دارم که خودش گرفته برام (سلیقه شم مثل خودش عجیب غریبه) امروز صبح که بیدار شدم بیام سرکار، دیدم اونو گذاشته تو بغلم و رفته. حتی مدل آشتی کردنشم به دلم میشینه. فکر کنم بدجوری عاشقش شده م... Adblock test (Why?)
-
تاریخ: 1403/4/8 ساعت: 18:05
تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه ...
نقد یک رمان خیلی بد
-
تاریخ: 1403/4/8 ساعت: 18:05
دیروز یه کتاب دست یکی از بچه های باشگاه بود که ازش گرفتم تا بخونم و جلسه بعدی براش ببرم. یه عاشقانه ی ایرانی به اسم "حاکم". و یه جوری رفت تو اعصابم که با وجود اینکه هنوز تمومش نکرده م، نتونستم حرصم رو یه جا خالی نکنم...خخخ...تنها خوبی این کتاب اینه که معلومه نویسنده ش رمان زیاد خونده، توصیفات و توضی...
-
تاریخ: 1403/4/3 ساعت: 1:08
تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه ...
نقد یک رمان خیلی بد
-
تاریخ: 1403/4/3 ساعت: 1:08
دیروز یه کتاب دست یکی از بچه های باشگاه بود که ازش گرفتم تا بخونم و جلسه بعدی براش ببرم. یه عاشقانه ی ایرانی به اسم "حاکم". و یه جوری رفت تو اعصابم که با وجود اینکه هنوز تمومش نکرده م، نتونستم حرصم رو یه جا خالی نکنم...خخخ...تنها خوبی این کتاب اینه که معلومه نویسنده ش رمان زیاد خونده، توصیفات و توضی...
-
تاریخ: 1403/3/31 ساعت: 12:29
تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه ...
نقد یک رمان خیلی بد
-
تاریخ: 1403/3/31 ساعت: 12:29
دیروز یه کتاب دست یکی از بچه های باشگاه بود که ازش گرفتم تا بخونم و جلسه بعدی براش ببرم. یه عاشقانه ی ایرانی به اسم "حاکم". و یه جوری رفت تو اعصابم که با وجود اینکه هنوز تمومش نکرده م، نتونستم حرصم رو یه جا خالی نکنم...خخخ...تنها خوبی این کتاب اینه که معلومه نویسنده ش رمان زیاد خونده، توصیفات و توضی...
-
تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 6:25
تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه ...
نقد یک رمان خیلی بد
-
تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 6:25
دیروز یه کتاب دست یکی از بچه های باشگاه بود که ازش گرفتم تا بخونم و جلسه بعدی براش ببرم. یه عاشقانه ی ایرانی به اسم "حاکم". و یه جوری رفت تو اعصابم که با وجود اینکه هنوز تمومش نکرده م، نتونستم حرصم رو یه جا خالی نکنم...خخخ...تنها خوبی این کتاب اینه که معلومه نویسنده ش رمان زیاد خونده، توصیفات و توضی...
-
تاریخ: 1403/3/15 ساعت: 2:47
تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه ...
نقد یک رمان حال به هم زن
-
تاریخ: 1403/3/15 ساعت: 2:47
دیروز یه کتاب دست یکی از بچه های باشگاه بود که ازش گرفتم تا بخونم و جلسه بعدی براش ببرم. یه عاشقانه ی ایرانی به اسم "حاکم". و یه جوری رفت تو اعصابم که با وجود اینکه هنوز تمومش نکرده م، نتونستم حرصم رو یه جا خالی نکنم...خخخ...تنها خوبی این کتاب اینه که معلومه نویسنده ش رمان زیاد خونده، توصیفات و توضی...
-
تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 16:11
تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه ...
نیازمندی ها
-
تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 16:11
چیزی احمقانه رو توی خودم کشف کرده م... من نسبت به اکثر آدما به تنهایی و خلوت بیشتری نیاز دارم. و چون این فرصت رو بهم نمیدن ک توی تنهایی گره های روحم رو باز کنم، ناخودآگاه اونا رو می رنجونم... و بعد چون رنجوندمشون نمی تونم از تنهاییم لذت ببرم، میشینم غصه میخورم و به این فکر می کنم ک چرا اون حرف رو زد...
-
تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 16:09
تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه ...