چیزی احمقانه رو توی خودم کشف کرده م... من نسبت به اکثر آدما به تنهایی و خلوت بیشتری نیاز دارم. و چون این فرصت رو بهم نمیدن ک توی تنهایی گره های روحم رو باز کنم، ناخودآگاه اونا رو می رنجونم... و بعد چون رنجوندمشون نمی تونم از تنهاییم لذت ببرم، میشینم غصه میخورم و به این فکر می کنم ک چرا اون حرف رو زدم...
دیشب بعد از یه هفته که حتی یک ساعت تنها نبودم، سفر نرفتن و بهانه کردم تا با بیریخت قهر کنم و تنها باشم... خیلی مسخره ست ولی مطمئنم که این کار اصلا عمدی نبود. تازه بعد از قهرمون فهمیدم چقدر به تنهایی احتیاج داشتم و چقدر از نداشتنش توی فشار بودم و چقدر الکی به اون پیچیدم... من از قبل میدونم که خیلی روانی ام، ولی احساس میکنم دارم به مراحلی میرسم که کنترلش از دستم خارج میشه...
پ.ن: دستم داره ب شدت میلرزه. فکر کنم زلزله ی درونی رخ داده.
پ.ن۲: چه جوری از دلش در بیارم؟
/ شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳/ 11:15 /خانوم سیب
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی