دلم میخواستت... دلم میخواستت و دور بودی... انگار تو اون لحظه تنها چیزی ک لازم داشتم بغل تو بود... دستای تو ک دورم حلقه شده باشه... و صدای نفس هات... هیچی، هیچی نمی تونست آرومم کنه به جز همون آغوشی ک کم داشتم... رفته بودم توی دستشویی، پشت سر هم به صورتم آب سرد می پاشیدم تا جلوی هق هق گریه کردنم و بگیره. لحظه هام رو دور کند افتاده بود و تازه عصر کلاس هم داشتم.
انگار تازه میفهمیدم کجای زندگیمی... که چقدر تحمل همه چیزو آسون می کنی... ک چقدر اون صدا و اون دستا آرامش منن... بهت نگفتم چی شده، زنگت و جواب ندادم؛ ولی بی هیچ منطقی انتظار داشتم از روی اس ام اس بی سر و تهم بفهمی چقدر بهت احتیاج دارم... وقتی تو اوج ناامیدی از اومدنت، دیدم تکیه دادی به دیوار دانشگاه و منتظری تا برسم، دیگه نتونستم اون صورتک مصنوعی رو روی صورتم نگه دارم، مثل بچه ای که درست لحظه ای که فکر میکنه گم شده یه دفعه مادرش رو توی جمعیت می بینه، توی آغوشت فرو رفتم و زیر گریه زدم. تو آروم گفتی: نکن دیوونه. بچه هات می بینن. ولی اون لحظه هیچی مهم نبود جز این که اومده بودی. ک منو تو اون حال تنها نذاشته بودی. ک اون ترس همیشگیم از تنهایی رو آروم با سرانگشتات پس میزدی. تو ماشین، از تمام حرفات، فقط اینو یادم موند که میگفتی اینم از سر میگذرونیم. همه ی حواسم به صدای قلبت زیر گوشم و حرکت انگشتات توی موهام بود. اشکام تموم شده بودن و امید از اون دورهای دور، مثل خورشید از پشت ابر بیرون میومد.
پ.ن: زمان می بره تا آدم با اتفاقای بد زندگیش کنار بیاد... ولی ما کنار همیم مگه نه؟ وقتی دستامون تو دست همه، حس میکنم از پس همه چی برمیام...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی