یکی از بچه هام تصادف کرده. از اون بچه های آرومی که به ندرت سر کلاس توجه رو جلب می کنن و وقتی بچه ها بهم خبر دادن، از این که چهره ش درست یادم نمیومد، یه جورایی عذاب وجدان گرفتم. جمعه رو قرار شد اگه ترخیص نشده بود بریم بیمارستان دیدنش. تو راه یه عروسک اسمورف براش گرفتم که به نظر خودم خیلی بامزه اومد. اینا هنوز تو اوایل دهه ی بیستن و فکر نکنم عروسک هدیه ی بدی باشه. از طرفی دلم میخواست اون خاطره ی غمگین بیمارستان رفتنا و استرسی که همراهش بود رو برای خودم کمرنگ کنم و مثلا وانمود کنم که بیمارستان جای ترسناکی نیست...
پ.ن: به خودم قول دادم به تک تک بچه هام بیشتر توجه کنم و نذارم شیطونترها، حواس منو از ساکت ترها پرت کنن.
پ.ن۲: بیریخت داره با دقت ناخنای پامو لاک میزنه. یه راه جدید پیدا کردم برای اینکه سرشو از توی گوشیش در بیاره، یه ضرب المثل من درآوردی هست که میگه آدم هرچیو دوست داره باید تلاش کنه و به دستش بیاره...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی