خرید بک لینک

دیر رسیده بودم سر کلاس، و برای بچه ها بستنی خریده بودم. بعد آشوری با خنده گفت: آخه ما که از نیومدنتون ناراحت نشدیم. یاد خودمون افتادم... اونقدرها هم دور نیست ولی احساس پیری کردم. گفتم: انقد من بدم یعنی؟ گفت نه. فقط حرف زدن با بچه ها میچسبع. منم کلاسو نیم ساعت دیرتر شروع کردم که با حساب یه ربع دیر اومدنم نصف ساعت رو با هم حرف زدن. بعد گفتم خب دیگه حالا گوش بدین که بداخلاقه برگشته. بچه ها میخندن. با ادای دوشخصیتی بودن اذیتشون میکنم و همین دوشخصیتی بودن هم به خود واقعیم نزدیکه و هم گاهی باعث میشه به حرفم گوش بدن. عاشقشونم. ساکت هاشونو یه جور و شیطون هاشونو یه جور دیگه دوست دارم...

پ.ن: مگه میشه یادم بره اون پیچوندن کلاسا و توی پارک نشستنا... اون دفتری که روز امتحان توی گِل انداختی هنوز تو وسایلم خونه ی مامان ایناست...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 12:54

صفحه بندی