خرید بک لینک

گاهی وقت ها، آدم بی این ک بداند چرا، به هم می ریزد... دیوانه می شود، راستش گاهی حتی می داند ولی نمی خواهد بگوید، نمی خواهد حتی فکرش را بکند... آن وقت ها درد آدم را فقط یک چیز درمان می کند... بغل گرفتن کسی ک دوستش داری... آغوشی ک توی آن احساس امنیت کنی...

می دانی؟ ساعت ها منتظرت بودم... منتظر همان لحظه ای ک تا می بینمت بپرم توی آغوشت و خودم را پنهان کنم... منتظر دست هایت ک آنقدر نرم توی موهایم می خزد... و صدای پر آرامشت ک می گوید باز چه ات شده دیوانه ی من؟

آخ ک تو نمی دانی چقدر دنیای من تو را کم داشت... چقدر من بدون تو تنها بودم... چه سال ها ک تنهایی دنبال من دویده بود و چ ترس ها ک توی سایه ها مرا با خود کشیده بودند...

سکوت می کنم، و تو می گویی "زنجیری شده ای دیگر" می خندم. خودت می دانی ک چقدر دلم برایت تنگ می شود... قد تمام سال هایی ک تو را نداشته ام... آخ ک دلم می خواهد تا آخر دنیا همین جا پنهان شوم... توی گرمترین گوشه دنیا...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 15:42

صفحه بندی