بیریخد می گه خوبه اگه از این فرصت استفاده کنم و یکی از اون داستان هامو بنویسم... اون داستان هایی ک هر وقت بیکاریم براش تعریف می کنم... خب این همیشه آرزوی من بوده ولی ته دلم همیشه می دونم ک من ماجراساز خوبی نیستم، دیالوگ نویسم. همیشه یه عالم شخصیت تو ذهنم هست، با ریز حرف هاشون. با اول و آخر داستان. ولی نقطه ی اوج ندارم... یه چیزی کمه... و لعنتی کتابخونه هم تعطیله و حالا ک من وقت دارم اون کتاب داستان نویسی رو کامل بخونم، بهش دسترسی ندارم...
دماغ کثیف ما خانوم از آب دراومده و تازه فهمیدیم اون عشقی که بین دماغ کثیف و خانوم پجول بود عشق خواهرانه بوده... و به زودی 12 تا بچه گربه به خانواده مون اضافه می شه...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی