خرید بک لینک

عوض شدم... آنقدر ک دیگر خودم را نشناسم... آن دخترک بی فکر یک روز رفت و جایش را دختر دیگری گرفت... دختری ک درد را می شناخت، اشک را، خنده های دروغین را، پنهان شدن پشت نقاب را، مامان نفهمد و کسی نداند را... سکوت ممتد زجرآور را...

تمام شدند، می دانی؟ روزهای خوب هم آمدند، ولی آن دخترک سبکسر، یاد گرفت درد را بشناسد، یاد گرفت به غم دیگران احترام بگذارد... حالا، وقتی توی مترو دختر گریانی را می بیند با آهنگی توی گوشش، بی اختیار اشکش جاری می شود. حالا با همه ی وجودش درد را می فهمد...

آن دخترک دیوانه، هنوز هم اجتماعی نیست. از آن ها نیست ک برود حرفی بزند... ولی توی قلبش دختر گریان را در آغوش می گیرد و بارها و بارها می گوید: این جوری نمی ماند... می گذرد... می گذرد... یک روز هم برای تو خورشید خواهد تابید، روزی ک می بینی عشق لابلای کلمات زیبا پنهان نیست، عشق همان بخشش و محبت و احساسیست ک یک نفر با دل و جان صرف تو می کند... حتی اگر آدم کم حرفی باشد... حتی اگر هیچ هم نگوید...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 3:10

صفحه بندی