بذار رو راست باشم، اولش همه ی این ک اسم تو شد "زشت" برا این بود ک حس می کردم خیلی خودتو می گیری. تو دانشگا با کسی حرف نمی زدی. تنها می رفتی، تنها می اومدی. دوس داشتم یه کم از اون سریر پادشاهیت فاصله بگیری. بعد از اون وقتی شناختمت و دیدم اصلا اونجوری نیستی، فقط کم حرفی، بهت می گفتم "زشت تک هجایی" تا از خودت دفاع کنی بگی "خوشگلم". اونوقت من کلی بخندم ب دفاعیه ی کوتاهت.
یه کم بعد اون، کل کل و لجبازی بود... هر روز یه اسم برا هم بذاریم و حرص بخوریم و بخندیم (تو همیشه بازنده بودی خخخخ).
خلاصه که خیلی طول کشید تا وقتی که بگم "زجتم" و بعدش دلم هری بریزه پایین. خیلی طول کشید تا عکستو نشون دوستام بدم و بگم اینم زشت منه و چنان غرق لبخند بشم که بهم بخندن. خیلی ام طول کشید تا تو حسی که تو "زشت" گفتن من بود و بفهمی.
یادمه یه وقتی با لجبازی تو جواب می گفتی "میمون درختی" بعد من می خندیدم کلی. یادمه وقتی اولین بار گفتی "خیلی خوب هرچی دوس داری بگو بهم" حتی ناراضی بودی.
می خوام بگم قبل تو "زشت" فقط یه کلمه بود. وقتی می گفتمش، یا وقتی می شنیدم هیچ حسی نداشتم. ولی الان هرجا و هرجوری این کلمه میاد تو ذهنم، ضربان قلبم تند می شه، چهره ت میاد جلوی چشمم و لبخند میاد رو صورتم. می خوام بگم از اون "زشت" تا این "زشت" یه دنیا فاصله ست. یه دنیا پرررررر از عشق...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی