خرید بک لینک
همیشه باید خودم برایش بنویسم، با دستخط خودم. حتی توی این دنیای تکنولوژی زده. چون توی دستخط آدم خیلی چیزها پنهان است، مثلا "دوستت دارم" هایش... "دلم برایت تنگ شده" هایش... "بدون تو اصلا نمی شود" هایش..

می دانی؟ آدم بزرگ که می شود بدجوری تنها می شود، چون دیگر آن جمع های شاد کودکی وجود ندارد. بعد آدم خودش را گول می زند، می رود ازدواج می کند تا آن جمع را برگرداند، ولی مگر می شود؟ آن ساده دلی کودکی هامان مگر برمی گردد؟

همه ی این ها را گفتم که بگویم خانه بدون تو یک جور بدی شده. تا وقتی بودی من هنوز بچه بودم. این روزها عجیب دست های تو را کم می آورم. عجیب دلم می خواهد باشی. بیایی کنارم دراز بکشی، حتی اگر هیچ چیز هم نگفتی ولی باشی.

تودار بودی آجی کوچولو، هیچ وقت از غصه هایت نگفتی. تودار نبودم، غم هایم همیشه قسمت تو بود. هنوز هم توداری آجی کوچولویم. بی صدا ترک برمی داری. بی صدا فرو می ریزی. هنوز هم مثل قبل ام، خیلی به تو نیاز دارم. کاشکی بشود یک روز برگردیم به آن روزها. بعد توی لجبازی های بچه گانه مان یک دفعه بغلت کنم. بغلت کنم و دیگر زمان نگذرد. بزرگ نشویم. دور نشویم. هی دلم هوایت را نکند و نباشی...

آجی کوچولویم... تولدت از همین دورها مبارک... کاشکی بدانی چقدر تو را کم دارم...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1397 ساعت: 23:43

صفحه بندی