مامان قول بده ک مواظب خودت باشی. یواش راه بری. زنگ ک می زنم هول نشی ک زودتر در و باز کنی. آخه اصلا مهم نیست، مهم نیست ک در زود باز بشه یا دیر، مهم اینه ک بدونم تو پشت دری. ک وقتی در باز می شه صورتت و می بینم. الهی پیش مرگت بشم مامان. هیچ وقت تنهام نذار. من حتی یه روز بدون تو نمی تونم... حتی یه روز.
مامان من هنوز خواب بچگیامو می بینم. اون وقتا که برام خوراکی می ذاشتی تو کیف مدرسه م. بس ک دیرم می شد همیشه، خودم یادم می رفت.
می دونی حتی کوچیک تر از اونم بودم رو یادمه. وقتی رو پاهات می خوابوندیم و لالایی می گفتی برام. چند سالم بود؟ سه چهار سالم... شاید. ولی یادمه. ناخنامو می گرفتی یادمه... تو صف نق زدنامو یادمه. بادکنک قرمزه... عروسک تابی... معدل بیست... دنبالمون می دوییدی با دمپایی... خخخ... اخ مامان یه دنیا دوست دارم... بیشتر از دنیا دوست دارم... نذار هیچ وقت غصه بخوری، من با غصه خوردنت می میرم...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی