یادم هست مدرسه نمی رفتم. بابا قصه اش را می خواند و هر دفعه کتاب را که می بست می گفت ظلم پابرجا نمی ماند. من از بغض توی قصه می لرزیدم. توی دلم منتظر بودم کسی انتقام چوپان علی را بگیرد. نی هایش را و نیزارهایش را دوست داشتم. اما بچه بودم. درست نمی فهمیدم نیزارها ماییم. مایی ک می بینیم، مایی ک می شنویم و مایی که دردمان را فریاد می زنیم...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی