خرید بک لینک

هنوزم شبا پاهامو از زیر پتو بیرون می ذارم. تو نور کمرنگ چراغ قوه کتاب می خونم و اشکام بی صدا برای قهرمانایی ک زیر چرخای زندگی له می شن روی بالش می ریزه. زن رام نشدنی و تموم کردم. چ قصه ی تلخی بود و اونوقت مترجمش نوشته بود قصه یک عشق! و دروغ هم نگفته بود، قصه ی عشقی آلوده با خون.

نمی دونم کی بتونم سرنوشت آدم های عاشقی رو فراموش کنم ک بدون استثنا همه بازنده بودن. گوشی و برمی دارم ک بنویسم و خودم و خالی کنم. باز می ذارمش سر جاش و دوباره برمی دارم...

یواشکی های بسیاری دارم. دردهایی ک دوستشان دارم. شاید یک شب از خواب بیدار شوی و ببینی دارم رازهای نگفته ام را برایت می سرایم...

آخ خدا این بی رحمی نیست ک دختر کوچکی یکباره بفهمد دیگر بزرگ شده است؟

گمانم هر روز یک قدم ب دیوانگی نزدیک می شوم... و چ دیوانه ی بی آزاری خواهم شد... کتاب در دست گریه خواهم کرد برای عشق های پایان نیافته ی درد آلود...

"وترلید گفت: خودت هم می دانی همسرت تو را بسیار دوست دارد و اگر تمام دنیا را بگردی زیباتر و مهربانتر از لایکنی نخواهی یافت.

لیوت پاسخ داد: درست است، اما من خال زیبای روی سینه ی فیگدیس را ب تمام جذابیت لایکنی ترجیح می دهم. وقتی او با خنجرش ب گردنم ضربه زد بیش از زمانی ک لایکنی بازوانش را دور گردنم می اندازد برایم دلچسب بود.

زمانی ک در کوه های پر برف سرگردان بودم و ب نفرین او می اندیشیدم خوشبخت تر از زمانی بودم ک ب اسکومدل برگشتم و لایکنی با صحبت های محبت آمیز در آستانه ی در ب استقبال من آمد. ترجیح می دهم خرس های سفید استخوان های مرا بخورند تا فکر کنم آن مردک، فیگدیس را روی زانوانش نشانده است.

زن رام نشدنی. اثر سیگری آندست"

برچسب: لحظه,گذرد, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:26

صفحه بندی