من دیگه حس حرص خوردن ندارم. زندگی خیلی کوتاهه. باید خندید. باید تو حیاط تو سایه نشست رو اون نیمکتا ک خیلی دوست دارم. باید استاد بنویسه: نطق میرزا کوتاه اما...
بعد مهسا بگه میرزا کوتاه خان. همین جوری جدی. کلی بخندیم.
باید از خانوم سادات بیسکوییت شکلاتی کش بریم با لذت ببن خودمون تقسیم کنیم بخوریم.
باید تو اس بدی: جمعه، خودم و خودت، دربند. حرفم نباشه.
آخ گمونم همه چی زود تموم می شه. اگه قرار باشه یه روز یه نفر از آینده بیاد تو گذشته، مسلما نباید بگه اه چ زندگی مسخره ی بی هیجانی. باید دلش بخواد دوباره بیاد. باید دستشو بیاره نزدیک تا من مثل وزش نسیم حسش کنم...
درگیر ایزولدا و سفر ناتمام دیک ب گذشته م... حس خوبیه آدم فکر کنه ب بعدهای زمان. ب جاودانگی زمان و از این جور چیزا. شاید واقعا اینا تخیل نباشه...